#روز_قضاوت_پارت_99
آهی کشیدم و گفتم:«ترک عادت موجب مرض میشود.»
«یعنی میخوای بگی بازم کتکت زده؟»
سکوت کردم.چهره اقاجان چنان درهم رفت که از حرف زدنم پشیمان شدم.سعی کردم با صحبت درمورد شیرین کاری های تازه حمید فکرشان را عوض کنم،ولی فایده ای نداشت.هربار نگاهشان کردم عمیقا در فکر بودند.
پوران خانم،مادر مهری به خاطر روضه خانم جان اجازه داد مهری شب منزل ما بخوابد تا کمکمان باشد،از خوشحالی بال درآوردم.
تا صبح چقدر فرصت داشتیم حرف بزنیم.بخاری اتاق سابقم خاموش بود.ربابه به دستور من ،رختخوابمان را در مهمانخانه انداخت.خانم جان نگران سرما خوردن ما بودند،اما مگر ما سرما می فهمیدیم؟اتاق،نمناک و سرد بود،انگار نه انگار که بخاری از صبح آنجا روشن بود.دو لحاف بزرگ و سنگین رویمان انداختیم و تا صبح حرف زدیم.
همه ماجراها و اتفاقهایی که بین من و رضا رخ داده بود را بدون کم و کاست برایش تعریف کردم کمی سرخ و سفید شد و گفت:«یادت هست بهت گفتم رضا با همین دو تا بچه هم قبولت داره؟دیدی حدسم درست بود.»
«ولی هنوز جریان بچه ها را نمی دونه.تازه بیوه بودن با شوهر داشتن خیلی تفاوت داره.»
«اما من به جای تو بودم حقیقتو بهش می گفتم و خودمو راحت میکردم یا این ور خط یا اون ور خط.فکر میکنی تا کی می تونی به این موش و گربه بازی ادامه بدی؟مامانم همیشه میگه ماه هیچ وقت زیر ابر پنهان نمی مونه.تا پاشوبی به پا نکردی.جریانو بهش بگو،شاید کمکت کنه از جواد آقا طلاق بگیری.»
romangram.com | @romangram_com