#روز_قضاوت_پارت_98

«ببین مادرجان،اگه میخوای کمک کنی برو فتیله سماور را برای آقاجانت بالا بکش و یک چای خوش رنگ وخوش طعم برایشان دم کن.اون دوری مسی را هم بیار تا ظرفهای ناهار را داخلش بچینم ببری بالا.»

خانم جان خندید و گفت:«حالا کو تا ناهار؟ربابه چقدر عجولی؟تازه ساعت ده صبحه.»

«می خواهید پتو و ملافه ها را پهن کنم؟»

خانم جان در حالیکه پاکت شکر را داخل دیگهای شله زرد خالی میکرد گفت:«نه مادر،هنوز اتاق سرده سرما میخوری،این کار باشه برای بعدازظهر.»

ناگزیراز پله ها بالا رفتم تا برای اقاجان چای درست کنم.فکر کنم تا شب چهار بار مراسم چای دم کردن اجرا شد،دلم برای دیدن مهری پر می زد،اما می دانستم تا ساعت یک بعدازظهر نمی اید.تازه از ساعت دو تا چهار بعدازظهر برای نوبت دوم مدرسه درگیر بود.چاره ای نداشتم جز اینکه سرم را با کارهای خانه گرم کنم.

چای دم کشیده خوش عطری را در استکانهای کمرباریک جلوی آقاجان گذاشتم.حمید زیر کرسی مثل گربه های ملوس در بغل اقاجان جا خوش کرده بود و به رادیو ترانزیستوری مورد علاقه اش ور می رفت.سعید هم در گوشه دیگر اتاق سرگرم بهم ریختن لوازم خیاطی خانم جان بود که مرتب و منظم در کناری قرار داشت.

آقاجان زیر چشمی نگاهی به سر تاپایم انداخت و گفت:«بگو ببینم باباجان،از جواد راضی هستی؟بهتر شده یا نه؟»

«والله چی بگم آقاجان؟»

«منظورم عمل ننگینی است که اوندفعه انجام داد.»

romangram.com | @romangram_com