#روز_قضاوت_پارت_100
تا نیمه های شب در مورد رضا حرف زدیم.تا سپیده صبح هم مهری راجع به آقای احمدی،همکار پدرش،برایم صحبت کرد.
«یک روز پدرم او را به ناهار دعوت کرد.از همون برخورد اول متوجه شدم آقای احمدی با نگاهی خریدارانه براندازم میکند.من هم تا تونستم برایش بلبل زبونی کردم.هفته بعد،از مادرم شنیدم که خواهان ازدواج با من شده.»
مهری خیلی خوشحال بود.از موقعیت مالی خوبش و از اینکه درس و مدرسه را رها میکند و مجبور به دادن امتحان نهایی نیست.آنقدر گفتیم و گفتیم که نفهمیدیم کی خوابمان برد.مهری آن روز از مدرسه غیبت کرد و تا بعد ازظهر پابه پای خانم جان و ربابه در کنار هم کمک کردیم،اما از هر فرصتی برای وراجی استفاده میکردیم.تزیین روی بشقابهای شله زرد را با دارچین به عهده ما گذاشتند.چقدر ازنوشتن رضا و علی-که نام کوچک آقای احمدی بود-کیف کردیم.با هم قرار گذاشتیم که آن دو بشقاب را خودمان بخوریم.با خوابیدن در کنار مهری،فکر تازه ای به سرم راه پیدا کرد.اگر می توانستم یک شب را تا صبح در کنار رضا باشم،بی دغدغه و بدون عجله برای برگشتن به خانه چقدر خوب بود.چقدر زمان در اختیار داشتم،دلم می خواست برایش صبحانه درست کنم و ساعتها احساس کنم کدبانوی خانه اش هستم.
از آن روز لحظه ای این فکر لعنتی رهایم نمیکرد.بچه ها به راحتی شب را تا صبح می خوابیدند.اگر مهری قبول میکرد و اگر مادرش اجازه میداد،دیگر مشکلی نداشتم.از اول ازدواجم تا به حال پیش نیامده بود جواد خارج از برنامه کارش به خانه بیاید.از او مطمئن بودم چون کیلومترها از مشهد دور بود.در نخستین فرصت،جریان را به مهری گفتم.اولش به شدت مخالفت کرد و گفت:«دیگه چی؟مگه از جونم سیر شدم.میخوای اون شوهر خل و چل و دیوونت تو خواب خفه ام کنه،نه خانم جان...من جراتشو ندارم.تا صبح خوابم نمی بره.جواد آقا کلید داره،اگه وقتی من خوابم بیاد خونه و ببینه تو نیستی من چی بگم؟خیلی پردل و جرات شدی...والله نه به اون روزهای اول که حاضر نبودی تو مغازه کفاشی ده دقیقه بنشینی،نه به حالا.»
«مهری جان،جواد محاله شب برگرده.تازه من تا ساعت نه پهلویت هستم.»
«هیچ فکرکردی اون موقع شب با چی میخوای بری؟»
«شاید به رضا گفتم بیاد دنبالم.»
«یعنی می خوای نشونی خونتو بهش بدی؟»
«نه،می تونم سرکوچه قرار بذارم،اون کجا می فهمه خونه مون کجاست؟»
romangram.com | @romangram_com