#روز_قضاوت_پارت_101


مهری کمی فکر کرد و گفت:«نه خیر،من اینکارو نمیکنم.تو بری عشقتو بکنی من بیفتم تو هچل...نه من نیستم.تازه معلوم نیست مامانم بتونه اجازمو از بابام بگیره.»

آنقدر قربان صدقه اش رفتم و التماس کردم تا قول داد با مادرش صحبت کنه.بعد هم در نخستین فرصت تلفنی رضا را در جریان گذاشتم.به دروغ گفتم:«خانم جان و آقاجانم قراره برن مسافرت.شاید بتونم به بهانه رفتن به خونه دوستم سرکارگرمونو شیره بمالم و بیام خونه ات.اول رضا کمی ترسید،اما وقتی به او اطمینان دادم که فکر همه چیز را کردم و هیچ اتفاقی نمی افته خوشحال شد.چه خاصیتی است در انسان که قبیح ترین اعمال را وقتی تکرار کرد دیگر زشتی اش را نمی بیند.منی که گذراندن حتی دقیقه ای را با رضا امری محال و ناشدنی می پنداشتم،حالا میخواستم شبی را با او به صبح برسانم.

دیگر از احساس گناه خبری نبود.آنقدر از خدا دور شده بودم که به او فکر نمیکردم،ولی رضا از وضعیتی که دشاتیم راضی نبود و التماس میکرد دیگر وسوسه اش نکنم و عروسی را راه بیندازیم.

اواخر بهمن ماه بود.برای نخستین بار در مدت دوستیمان نزدیک به یک ماه بود که رضا را ندیده بودم.در طول این زمان فقط یکبار با او تلفنی صحبت کرده بودم.بعد از آن هر وقت به مغازه زنگ میزدم.پادوی مغازه یا پسرعمه اش قاسم می گفتند رضا نیست و بدون هیچ توضیحی گوشی را میگذاشتند.داشتم دیوانه میشدم.یک روز با صدای بلند در باجه تلفن به گریه افتادم.قاسم را قسم دادم حقیقت را به من بگوید.خیال میکردم رضا کنار دستش نشسته،ولی مایل به صحبت با من نیست،اما با همه گریه و زاریهایی که کردم نتوانستم چیزی از زبان قاسم بیرون بکشم.اعصابم حسابی بهم ریخته بود.بارها سراغ هدیه هایی می رفتم که در گوشه وکنار خانه پنهان کرده بودم.آنها را در آغوش می فشردم.دیگر مهری برای شب ماندن درمنزل ما مشکلی نداشت.بیچاره مادرش عادت کرده بود که هر بار با دروغی پدرش را راضی کند.دلم برای هم صحبتی اش خیلی تنگ شده بود.احتیاج به کسی داشتم که دردم را بشنود.دیگر در مرز جنون بودم.

مهری همان روز از راه دبیرستان به خانه مان آمد.جریان را با آب و تاب برایش تعریف کردم.بهر بدبختی بود به ربابه خبر دادم برای نگه داشتن بچه ها فردا به منزلمان بیاید.شهامت تنها رفتن به مغازه را نداشتم.می ترسیدم اتفاقی افتاده باشد.

اشک مثل باران از چشمهایم فرو می ریخت.به مهری گفتم اگه بلایی سر رضا آمده باشه خودم را میکشم،ولی مهری معتقد بود رضا به دلیل اعتقادات شدید مذهبی اش به خودش قول داده تا زمان ازدواج با من ملاقات نکند.

نمی دانم چرا ته دلم نمی توانستم استدلالهای مهری را باور کنم.مطمئن بودم اگر رضا چنین قصدی داشت،حتی برای تعجیل در امر ازدواج هم که شده مرا در جریان قرار میداد.

سرشب بود که بچه ها خوابیدند.از بیکاری رختخواب خودم ومهری را کنار هم انداختم.دراز کشیدم و شروع به صحبت کردیم.هرکدام حدسی می زدیم و با هم در میان می گذاشتیم.یکدفعه احساس کردم دیگر حتی لحظه ای تحمل این بی خبری را ندارم و باید همین امشب سر از قضیه دربیاورم.مثل دیوانه ها از جا برخاستم.لباس پوشیدم.هنوز ساعت هشت شب بود و زیاد دیر نشده بود.بعلاوه من گرگ باران دیده بودم و دیگر از چیزی واهمه نداشتم.


romangram.com | @romangram_com