#روز_قضاوت_پارت_102

به مهری گفتم:«باید برم.»

هرچه التماس کرد تا فردا صبح صبر کنم توجهی نکردم.اطمینان داشتم اگر اتفاقی برای رضا رخ نداده باشد بعد از تعطیلی مغازه یکراست به خانه اش میرود.اهل الواتی و رفیق بازی نبود.نیم ساعت طول میکشید تا به خانه اش برسم.بدون شک او هم تا آن موقع باید رسید باشد.

مهری با نگرانی نگاهم کرد.وقتی دید با هیچ زبانی حریفم نمیشه،گفت:«جان بچه هایت تا صبح نمان.هرجور هست برگرد.من نمی خوابم تا تو بیایی.فردا دوباره با هم می ریم مغازه.»

صورتش را بوسیدم و راه افتادم.برف سنگینی باریده بود.زمینها لیز و لغزنده بود و به ندرت ماشینی رد میشد.می ترسیدم با آشنایی برخورد کنم آنقدر پریشان بودم که به اندازه کافی لباس نپوشیده بودم.نمی دانم از شدت اضطراب بود یا از سرما که به سختی می لرزیدم.پس از گذشت یک ربع ساعت یک تاکسی جلوی پایم ترمز کرد.سوار شدم.تا رسیدن به مقصد لحظه ای چشم از راننده و حرکاتش برنمی داشتم.هر آن فکر میکردم به مسیر دیگری میرود.

داستانهای زیادی از زبان خانم جان،مبنی بر دزدیده شدن دختران جوان شنیده بودم.گرچه زیاد دیروقت نبود،اما خیابانها خیلی خلوت به نظر میرسید.به علت لغزنده بودن زمین،تاکسی به کندی حرکت میکرد.جانم به لبم رسید تا وارد خیابان خسروی شدیم.روبه روی منزل رضا پیاده شدم.چراغ اتاقش روشن بود.دستهایم شروع به لرزیدن کرد.نکند در کنار دختر دیگری به خوشگذرانی مشغول باشد،نه ،ممکن نبود.رضا پاکترین مردی بود که می شناختم ،با انگشتانی لرزان زنگ در را فشردم.مدتی گذشت.صدای پایی به گوشم رسید که نزدیک میشد،همین که در باز شد با قاسم روبه رو شدم.با وجود هوای سرد فقط یک بلوز ساده و پیژامه ای نازک به تن داشت.به وضوح از دیدن من شگفت زده شد و با خجالت از وضعیت ظاهری اش عذر خواست.

«رضا بالاست؟»

من و منی کرد و گفت:«فکر نمیکنم.»

«اما چراغ اتاقش روشن است.»

صدای رضا را شناختم:«کیه قاسم؟»

romangram.com | @romangram_com