#روز_قضاوت_پارت_103


بدون توجه از کنار قاسم رد شدم و به سرعت خودم را بالای پله ها رساندم.رضا کنار در اتاق ایستاده بود.همین که چشمش به من افتاد تا بناگوش سرخ شد.قاسم سرش را پایین انداخت و به سرعت وارد اتاق شد.چند لحظه بعد لباس پوشید و از منزل بیرون رفت.مثل بید می لرزیدم.درحالیکه از شدن سرما نمی توانستم حرف بزنمبا لکنت پرسیدم:«چیه رضا جان؟چی شده؟»

هیچ وقت صورت رضا را به آن حالت ندیده بودم.خیلی پریشان بود و هیچ تعارفی برای داخل شدنم نمیکرد.با صدایی لرزان گفت:«تو چطور زنی هستی؟چطور تونستی با داشتن همسر و دو طفل معصوم اینطور با دلم بازی کنی؟فکر مرا نکردی لامذهب؟»

سرجایم خشک شدم.گفتم:«به خدا همه چیز را برایت خواهم گفت.مطمئنم به من حق میدی.»

«چه حقی؟هیچ دلیلی نمی تونه به تو اجازه چنین گناه بزرگی را بده.»

«بذار بیام تو رضاجان،دارم از سرما می میرم،بذار باهات حرف بزنم.اگه قبول نکردی میرم و دیگه پشت سرمو نگاه نمیکنم.»

«نه طلعت،دیگه هیچ وقت اینجا نیا.زودتر برو،برو سر خانه و زندگیت، برو به بچه های نازنینت برس.برو و من بدبختو به حال خودم بذار.»

«خواهش می کنم رضا ،نیم ساعت بیشتر نمی مانم.تو رو خدا حرفامو گوش کن.»

چادر را از روی زمین برداشت و روی سرم انداخت.بعد با دو انگشت از روی چادر،طوری بازویم را به طرف بیرون هول داد که انگار با یک بیمار جذامی روبه رو شده.


romangram.com | @romangram_com