#روز_قضاوت_پارت_104
غرورم جریحه دار شده بود،بیشتر از این نمی خواستم التماس کنم،دلم برای آغوشش پر می زد.برای حرفهای قشنگ و عاشقانه اش،برای رفتار دلنشین و مردانه اش.با خواری و خفت از خانه خارج شدم.رضا با سری افکنده و قیافه ای خجل رام تر از چند لحظه قبل،دنبالم آمد و شروع به صحبت کرد.
«طلعت جان...منو ببخش،هیچ وقت دلم نمی خواست با تو چنین رفتاری داشته باشم،اما یک روز می فهمی که به خاطر خودت بود.تو بچگی کردی و من حماقت،ولی خداوند ارحم الراحمین است و گناهکاران را می بخشد.از همین امشب تصمیم بگیر توبه کنی،نماز بخوانی و از او طلب بخشش کنی.به شوهر و بچه هات برسی،اگر به من علاقمندی به خاطر من اینکار را بکن،بدان که با این کار دل مرا شاد می کنی.»
تا کنار خیابان همراهم آمد.لباس اندکی به تن داشت و سخت می لرزید مات و مبهوت نگاهش کردم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتم در سکوت به ماشینی که برایم نگه داشت سوار شدم.سفارشی به راننده کرد که نشنیدم.اشکهایم بی انقطاع فرو می ریخت.تاکسی راه افتاد.تا جای که توانستم با چشمهایم اندام رعنایش را دنبال کردم.کمی که از آن خیابان دور شدیم،احساس کردم دارم دیوانه می شوم،مغزم کار نمی کرد بدون هیچ فکری از راننده خواستم دور بزند.برگشتم و روبه روی خانه اش پیاده شدم و با شتاب خودم را به در رساندم.دستم برای فشردن زنگ بالا رفت،اما نتوانستم.ندایی در درونم فریاد می زد:نه،اینکار را نکن؛اما این خواست رضا بود.من که به عشق او زنده بودم و زندگی می کردم،من که نفسم به نفس او بند بود چطور می توانستم موجبات رنجش او را فراهم کنم.نه،این کار از من ساخته نبود.
پشت در خانه اش روی پله های پر از یخ و برف نشستم.تصمیم را گرفته بودم.دیگه نمی خواستم به خانه ام برگردم.بعد از رضا دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.برای مردن آماده بودم.یا او،یا هیچ کس.
چادرم را روی سرم کشیدم و پشت در حیاط طوری مچاله شدم که به هیچ وجه از خیابان قابل رویت نبودم.
لرزی وحشتناک به تنم افتاده بود.صدای برخورد دندانهایم را می شنیدم.قطره های اشک روی صورتم یخ می بست،هوش و حواسم از کار افتاده بود و به آنچه می کردم آگاه نبودم.نمی دانم کی از سرما بی هوش شدم.
وقتی چشمهایم را باز کردم،انگار پهلوان تختی بود که خیره نگاهم می کرد.حدقه چشمانم را به آرامی حرکت دادم.تا گلو زیر پتو بودم.جسم گرمی هم در آغوشم بود.با دست لمسش کردم،کیف آب گرم بود.انگار کسی داشت پاهایم را در آب گرم شست و شو می داد.به سختی،با بدنی که به شدت کوفته بود سرم را بلند کردم.خدای من...رضا بود.همین که به من افتاد دستش را به آسمان دراز کرد و گفت:«خدایا شکر،خدایا شکرت.عزیز دلم،این چه کاری بود کردی؟»و بعد با دستپاچگی چای داغی برایم ریخت و کنارم نشست.کمکم کرد چای را بنوشم..کم کم حضور ذهن پیدا می کردم.دلم می خواست خودم را در آغوشش بیندازم،ولی قدرت نداشتم.از صحنه های شب قبل،یکی پس از دیگری جلوی چشمم رژه می رفت.یکدفعه یاد مهری افتادم.خدایا،بچه هایم...
با صدایی ضعیف پرسیدم:«ساعت...ساعت چنده؟»
ساعت نه صبح روز چهارشنبه پانزدهم بهمن بود.خدایا،تا عمر داشته باشم این روز فراموشم نمی شه..
romangram.com | @romangram_com