#روز_قضاوت_پارت_105
«چرا اینکار رو کردی؟دلم را آتش زدی طلعت جان.»
صدایش را نمی شنیدم.در جایم نیم خیز شدم.
«باید برم رضاجان،بچه هایم....»
«آرام باش عزیزم،با اینحال و روز نمی تونی بری.صبرکن یک کم بهتر بشی خودم می رسونمت.»
با صدای زنگ در ،رضا از جا پرید.لحظه ای مردد وسط اتاق ایستاد.نگاهی به من انداخت و گفت:«کسی خبر داره تو اینجایی؟»
«آره،فقط مهری می دونه.»
«به او اعتماد داری؟نکنه به شوهرت بگه؟»
«نه،ممکن نیست.به علاوه مهری نشونی اینجارو نداره،از بابت جواد هم خاطرت جمع باشه،امروز نمی آد.»
romangram.com | @romangram_com