#روز_قضاوت_پارت_106

با تردید برای باز کردن در به راه افتاد.از زیر پتو بیرون خزیدم.حالم آنقدرها بد نبود،اما سرم گیج می رفت.چه اوضاعی برای رضای بیچاره درست کرده بودم.از تشت آب گرمی که زیر پاهایم بود مقداری زیادی آب به اطراف ریخته بود و لباسهایم کمی خیس بود.

چادر و کفشهایم وسط اتاق افتاده و خانه حسابی بهم ریخته بود.سعی کردم بایستم.از پنجره خیابان را نگاه کردم.آفتاب قشنگی روی سطح سفید برفها می در خشید.نور زیاد چشمم را زد

رضا با خنده از در وارد شد و گفت:«بیچاره قاسم،دیشب توی دکان خوابیده.راستی تو چرا بلند شدی؟بشین کنار بخاری،انگار دوستت نگران شده و سر صبح زنگ زده به مغازه و سراغت رو گرفته.قاسم گفته دیشب به اینجا آمدی.خیالش راحت شده و گفته ساعت یازده خودشو می رسونه مغازه تا با هم برگردید.»

به خاطر آوردم ربابه امروز برای نگه داشتن بچه ها به خونه ام می آد.کمی خیالم راحت شد.نمی دونم مهری نبودن منو در منزل چطور جلوی او توجیه می کنه،ولی می دانستم مهری دروغگوی ماهری است.بدون شک سر و ته قضیه را هم می آورد.کمی آرامش پیدا کردم حالم خیلی بهتر بود.تازه ساعت نه و نیم بود.سعی کردم ریخت و پاش هایم را جمع کنم،اما رضا مانعم شد و وادارم کرد دراز بکشم.هنوز پالتو به تن داشتم.احساس گرما می کردم،از زیر پیراهنی نازکی که تن رضا بود فهمیدم اتاق را به خاطر من خیلی گرم کرده .بخاری گرگر می سوخت.

با تحسین نگاهش می کردم.چقدر انسان بود،چقدر نجیب بود و چه اندازه با جواد فرق داشت.ناز و کرشمه ای به صدایم دادم و گفتم:«رضا جان منو ببخش،خیلی اذیت شدی.»

«فدایت سرت...خدا رحم کرد.اگه صبح برای خرید نان از خانه بیرون نیامده بودم خدا می دانست چه بلایی به سرت می آمد.آخه دختر جان، توی اون هوا چطور تا صبح اونجا نشستی؟وقتی در راباز کردم نزدیک بود سکته کنم.فکر کردم زبانم لال از سرما خشک شدی.هر کاری به فکرم رسید کردم.با خدای خود عهد کردم اگه به هوش آمدی چهار جمعه پیاده برم حرم امام رضاو نان و خرما پخش کنم.نمی دونی چقدر ترسیدم...آخه چطور می تونستم تو رو ببرم درمانگاه،چی می گفتم؟خودمو چه کسی معرفی می کردم؟چه دلیلی برای سرمازدگی تو می آوردم...اما ته دلم روشن بود،می دونستم خدا کمکم می کنه.تا به حال نشده چیزی ازش بخوام و بهم نده.»

صبحانه مختصر و مفیدی برایم چید و کنارم نشست و وادارم کرد بخورم.وقتی بساط سفره را جمع می کرد گفت:«طلعت جان یک ساعت دیگر دوستت می آد کغازه،کم کم حاضرشو با هم بریم.»

دلم نمیخواست به این زودی از او جدا شوم.یک ماه بود در آرزوی دیدارش می سوختم.گفتم:«رضاجان،لباسهام خیس شده،فکر میکنم وقتی پاشویه ام می کردی اینطور شده،اجازه بده روی بخاری کمی خشکشون کنم.بعد با هم می ریم.»

چقدر تعجب کردم وقتی دیدم داره از اتاق می ره بیرون تا من لباسهامو دربیارم.چادرمو کنار دستم گذاشت و گفت:«راحت باش.»

romangram.com | @romangram_com