#روز_قضاوت_پارت_107


شلوار چروک و خیسم را از پا درآوردم،چادر را دور پاهایم پیچیده و صدایش زدم.خیلی جدی وارد اتاق شد و کنارم نشست و شروع به موعظه کرد.

«طلعت جان ،دلم می خواد بدونی من مثل یک برادر،مثل یک دوست،همیشه به یادت هستم و اگر مشکلی داشته باشی دورادور تمام سعی ام را برای کمک به تو خواهم کرد.»

حرفهایش بوی جدایی می داد.لجم گرفته بود.در جایم نیم خیز شدم و خودم را در آغوشش افکندم.به زور و اکراه باسستی دست دور شانه ام انداخت و موهایم را نوازش کرد.گردنش را بوسیدم و خودم را بیشتر در آغوشش جا دادم.سعی می کرد مرا از خودش جدا کند.احساس می کردم دارم او را از دست می دهم.نیرویی اهریمنی تمام وجودم را پر کرده بود.باید اراده اش را می شکستم،باید پیروز می شدم دیگر قادر نبودم بدون او باشم.حاضر بود به خاطر او حتی از بچه هایم بگذرم.

چقدر نادان بودم و صد افسوس که هوای نفس بر هر دوی ما چیره شد و چه آسان مرتکب گناه شدیم،گناهی بزرگ و نابخشودنی.و این من بودم که همچون ابلیسی سیه دل او را به قعر جهنم سوق دادم.

وقتی وارد مغازه شدم مهری روی یکی از چهارپایه ها نشسته بود،بدون اصلاع از حال زار من و رضا،شروع به گلایه کرد.

«دستت درد نکنه والله...من هم اگه جای تو بودم امشبم نمی آمدم حونه.»بعد نزدیکتر آمد و طوری که رضا نشنوخه کنار گوشم زمزمه کرد:«تا خری مثل من هست چه غصه ای دارید؟مگه تو قول ندادی»

بعد نگاهی به رضا انداخت و با ژستی ساختگی اینطور ادامه داد:«اگه فقط پدر و مادرش بفهمن پوست از کله من بدبخت خواهند کند.»

سرم را پایین اندخته و گفتم:«لازم نیست فیلم بازی کنی،رضا همه چیز را می دونه.»


romangram.com | @romangram_com