#روز_قضاوت_پارت_108

مهری با خوشحالی دستهایش را بهم مالید و گفت:«آخیش،الحمدالله،آقا رضا تو رو به خدا دست اینو بگیر و منو از شرش راحت کن.از بس موش و گربه بازی در آوردم مردم.اگه بدونی چه شوهر دیوونه ای داره.»

رضا سکوت کرده بود.با تمام خطوط چهره اش آشنا بودم.به خوبی می دانستم در درونش چه می گذرد.نگاههایش شرمنده ام می کرد.احساس تقصیر می کردم،اگر وسوسه اش نکرده بودم او کسی نبود که به این سادگی ایمانش را ببازد.خودم را مستوجب هر کیفری می دانستم و او را مبرا از هر گناه.

مهری با تعجب نگاهمان می کد.عاقبت طاقت نیاورد و رو به من کرد و گفت:«مثل اینکه قرار نیست امروزم بری خونه،هان؟ولی من باید برم،شونزده ساعته علاف جنابعالی ام.»

از جایم برخاستم مهری موذیانه خداحافظی کرد و جلوتر از من از در بیرون رفت.بدون کلامی چادرم را روی سرم محکم کردم،رضا به صورتم زل زده بود.طوری نگاهم می کرد انگار این اخرین دیدار ماست.سکوت را شکست و گفت:«طلعت جان،دلم می خواد ثابت کنی عشقت واقعی است و آنطوری که من دلم می خواهد باشی.یک مادر دلسوز برای بچه هایت،یک همسر خوب و وفادار برای شوهرت.گذشته را نمی شود جبران کرد.هر وقت به مشکلی برخوردی مثل یک برادر روی من حساب کن.به عشقمان قسمت می دهم که فکر مرا از سرت بیرون کنی.دختر عاقلی باش و به من قول بده.»

هیچ جوابی ندادم پیشانی ام را بوسید و گفت::«سعی کن فراموشم کنی.به امان خدا.»

اشکهایم شروع به ریختن کرد.به سرعت از مغازه خارج شدم.بیش از آنکه در را ببندم یکبار دیگر نگاهش کردم.چشمهای خاکستری اش نمناک بود..نفهمیدم مهری کی تاکسی گرفت و چطور سوار شدم.تمام طول راه به رضا فکر می کردم.کلمه خداحافظ مثل پتک در مغزم صدا می کرد.یعنی دیگه نمی خوام ببینمت،یعنی که از سر راهم برو کنار.به او حق می دادم.پسری ازدواج نکرده که گل سرسبد فامیلش بود.خوش قیافه،سالم،فعال،مومن و یک خانواده در آرزوی سرو سامان گرفتنش بود.چطور انتظار داشتم زنی را که صاحب دو بچه سه ساله و یک ساله بود بعنوان دختر انتخابی اش معرفی کند؟او استحقاق بهتر از من را داشت.بیچاره مهری هیچ سوالی از من نمی کرد.انگار فهمیده بود رضا مرا از خودش رانده.بین راه از تاکسی پیاده شد.جواب خداحافظی اش را هم ندادم.

فصل 12



از آن روز حال غریبی پیدا کرده بودم.از همه کس و همه چیز احساس بیزاری می کردم.حتی علاقه ام نسبت به بچه هایم کم شده بود.انگار آن دو را مسبب بدبختی ام می دانستم.مثل کسی که عزیزی را از دست داده باشد دل شکسته بودم.تنفرم نسبت به جواد روز به روز بیشتر میشد.مرتب با هم دعوا می کردیم،از غذاخوردن امتناع می کردم و روزبه روز لاغرتر می شدم.

romangram.com | @romangram_com