#روز_قضاوت_پارت_109
یک روز که به منزل پدرم رفته بودم برسر مسئله ای بسیار جزئی به خانم جان پریدم و در حالیکه اشک می ریختم برای نخستین بار حرفهایی را که یک عمر در گلویم عقده شده بود،بیرون ریختم.
«هیچ کافری یک دانه دخترش را در بغل مردی مجنون و از پشت کوه آمده نمی اندازد.به خدا شماها از شمر و یزید بدترید،من از شماها نمی گذرم و آهم دامنتان را می گیرد.»
ربابه صورتش را نیشگون می رگرفت و مرتب با اشاره چشم و ابرو از من می خواست ساکت باشم.خانم جان که از شدت خشم،صورتش به سرخی گراییده بود با لحنی سرزنش بار گفت:«طوری حرف می زنی انگار خودت هیچ عیبی نداری.والله جواد آقا هر چی باشه از تو خیلی بهتره،اگه مثل تو رفیق باز بود خوب بود؟سرو پایت را می زنند پی این دختره ولگرد هستی.عوض اینکه مثل یک کدبانو بچسبی به زندگیت و بچه هاتو بزرگ کنی ،مرتب مثل دختر بچه ها دنبال پچ و پچ و هر و کری نمی دانم تو چه حرف نگفته ای با مهری داری،تا چشمت به او می افته می کشانیش یک گوشه خلوت..همینه عاقبت دوست بد.خودش داره پیر میشه وهیچ کی به خواستگاریش نمی آد،تو رو هم می خواد از زندگی بندازهم»
«خوب بلدید خانم جان...به خدا خیلی خوب بلدید همه اشتباهاتونو به گردن دیگران بیندازید.اگه شماها زرنگ بودید که منو اینطوری بدبخت نمی کردید.نحسی اخلاق جواد،چه دخلی به مهری بیچاره داره؟مرتکه یک ذره انسانیت سرش نمی شه.به کی بگم تا به حال یکبار بچه هاشو نوازش نکرده...از همان شب اول عروسی با من مثل برده زیر دستش رفتار کرده،تا به حال هزار بار گفته پدر و مادرت می خواستند تو را از سرشون بازکنن.»
«با اون گندکاری که تو بالا آوردی،حقت همین بود.الانش هم اگه اول بدبخت از تو محبت ببینه،اگه تو زن زندگی باشی،مگه مرض داره بیفته به جونت به آقاتم گفته...»
بین حرفش پریدم و گفتم:«حالا ببینید اینو چه روزیه دارم می گم من با این مرد زندگی بکن نیستم،آخرش طلاق می گیرم.»
«تو غلط می کنی ،حیف اون دو طفل معصوم نیست که رنگ به روشون نمانده ،فکر نکن اگه طلاق بگیری تو این خونه جا داری.»
آقاجان منزل نبود .من و خانم جان هر چه دلمان خواست بهم گفتیم.می دونستم که خانم جان از جواد دل خوشی ندارد و همه این حرفها را برای این می زد که به اصطلاح خودش رویم باز نشود و به زندگی ام بچسبم.اما من طلعت سابق نبودم،هوایی شده بودم و لحظه ای آرام نداشتم.
romangram.com | @romangram_com