#روز_قضاوت_پارت_110
از آخرین باری که رضا را دیده بودم بیست روزی می گذشت.غرورم جریحه دار شده بود.هر چی با خودم کلنجار رفتم نتوانستم حتی تلفنی با او صحبت کنم.اگرچه حرفهایش بوی محبت و دلسوزی داشت،ولی در معنا از من خواسته بود دورش را خط بکشم.
زندگی ام طبق روال پیش می رفت و هیچ فرقی با گذشته نکرده بود جز اینکه بعد از جر و بحث آن روز با خانم جان ،تنها یکبار به خانه شان رفتم،آن هم برای احوالپرسی از آقاجان که قدری حال ندار شده بودند.
آن دو نیز از همان زمان که آثار کتکهای جواد را روی صورتم دیده بودند برای تنبیه کردنش به خانه مان نمی آمدند.می دانستم که باید دعوتشان کنم،ولی حوصله چانه زدن با جواد را نداشتم.او اهل رفت و آمد نبود،حتی از رفتن به خانه دیگران معذب می شد.
مهری گاهی در وقت مناسب به من سر می زد و تنها مایه دلخوشی ام بود تا اینکه یک روز ربابه به دیدنم آمد و گفت:«آقا و خانم دلشان برای بچه ها تنگ شده و خواستند فردا ناهار به منزلشان برویم.»
دلم خیلی گرفته بود .مدتها می شد که از خانه بیرون نرفته بودم.نظر جواد را پرسیدم تا به ربابه بر قطعی آمدن یا نیامدنمان را بدهم.طبق معمول با هزار نق نق راضی شد.
روز بعد به اتفاق به منزل آقاجان رفتیم.از قضا عمه جان و شوهرش،حاج آقای برومند و پسرعمه هایم نیز دعوت داشتند.حالم گرفته شد.جواد دشمن دیرینه مرتضی،پسرعمه بزرگم بود که حالا هفده سال داشت.اعتقاد داشت او چشمش دنبال من است،در حالیکه من از او یک سال بزرگتر بودم و در نظر من او بچه ای بیش نبود.وقتی رسیدیم اتاق نشیمن پر بود.یک طرف خانم جان و ربابه نزدیک به سماور،و طرف دیگر خانواده عمه جان و رو به روی آنان آقاجان روی تشک همیشگی اش نشسته بود.
به اجبار کنار آقاجان نشستم،جواد نیز کنارم نشست.بچه هایم یکی در بغل آقاجان نشست و دیگری کنار خانم جان و ربابه.پسرعمه هایم شوخ طبع بودند و بحثهای جالب و خنده داری مطرح می کردند که حتی آقاجان را به خنده وامی داشت.
وقتی ربابه و خانم جان برای آوردن بساط ناهار به مطبخ رفتند من نیز دنبالشان روان شدم.خانم جان هنوز با من سرسنگین بود .گرچه دیگر برایم اهمیتی نداشت،چون تصمیم خودم را گرفته بودم.چه با رضا و چه بدون او،دیگر قادر به ادامه زندگی با جواد نبودم.
مطبخ مثل همیشه تمیز و ترگل و ورگل بود.بوی خوش خورشت فسنجان همه جا را پر کرده بود.
romangram.com | @romangram_com