#روز_قضاوت_پارت_111
مشغول چیدن ظرفهای ناهار داخل مجمعه بزرگ مسی بودم که عمه جان نیز به ما پیوست و گفت:«کمک نمی خواهید؟حسابی به زحمت افتادید عشرت خانم.»
خانم جان با ادب و تواضع بسیار در حالیکه آستین ژاکتش را بالا می زد،جواب داد:«خدا مرگم بدهد،شما چرا با این پادردتون از پله ها آمدید؟چه زحمتی ملوک خانم...تو رو خدا بفرمایید بالا.ما الان می آییم.»بعد رو به من کرد و گفت:«برو طلعت...عمه جان را ببر بالا.»
می دانستم خانم جان نمی تواند در حضور عمه جان کارهایش را انجام دهد.عمه جان ملوک،زن زیرک و باهوشی بود و حضور خانم جان را دستپاچه می کرد.بدجنسی ام گل کرده بود.عمه جان نگاهی به سرو هیکلم انداخت و گفت:«ماشاالله طلعت جان روز به روز خوشگل تر میشه.انگار نه انار دو شکم زاییده،جود آقا خیلی باید قدر تو بدونه.»
پوزخندی بر لب آوردم و گفتم:«آخ نمی دونید،عاشق و بی قرارمه.»
خانم جان گرهی به ابروانش انداخت و نگاه تندی به من کرد،یعنی خفه شو،اما من لج کرده بودم.عمه جان نگاهی از روی کنجکاوی به چهره ام انداخت و گفت:«مثل اینکه زیاد معاشرتی نیست. به نظر مرد متعصبی می آد.خوب ،البته به جا خیلی خوبه،مهم اینه که تو دوستش داشته باشی و ازش راضی باشی،که لابد هستی.»
در قابلمه با سر و صدای زیاد از دست خانم جان افتاد.در حالیکه خشمش را فرو می خورد گفت:«طلعت جان،اگه زحمت نیست این خورشتها را ببر بالا،سرد میشه.»
باید تیر آخر را رها می کردم.آه بلندی کشیدم و گفتم:«کی به دوست داشتن یا نداشتن من اهمیت می ده؟»بعد چادرم را سر کرده و به اتفاق عمه جان و ربابه از پله ها بالا رفتیم.
ناهار در محیطی آرام و شاد صرف شد.نگاه های شکاک جواد به پسرعمه ام آزارم می داد،اما دیگر عادت کرده بودم.بعد از ناهار،بساط چای و قلیان و میوه برقرار شد.صحبتهای مردانه مثل همیشه پیرامون کار با سیاست یا اقتصاد دور می زد که جواد به دلیل ندانستن اطلاعات کافی اغلب ساکت بود.عمه جان و خانم جان هم مرتب راجع به دستور انواع ترشی ها یا طلاق و ازدواج و زایمان فلان خانم،اخباری را به اطلاع یکدیگر می رساندند.
romangram.com | @romangram_com