#روز_قضاوت_پارت_112
هر چه به غروب نزدیکتر می شدیم جواد بی حوصله تر و عصبی تر می شد،ولی جرات نداشت در حضور آقاجان مرا مجبور به رفتن کند.عاقبت خانواده عمه جان عزم رفتن کردند.جواد به من اشاره کرد که برخیزم.از ترس اینکه مبادا نتوانم چادرم را مهار کنم،خودش شروع به پوشاندن کفش و کلاه بچه ها کرد،کاری که هرگز انجام نمی داد.
آقا جان و حاج آقای برومند در حالیکه با هم صحبت می کردند به طرف در رفتند.بقیه هنوز داخل اتاق ایستاده بودند.خانم جان و عمه جان برای رفتن به حرم قرار می گذاشتند.پسرعمه هایم کنار جواد ایستاده و با شوخی کردن با بچه ها آنها را می خنداندند.
کفشهایم بندی بود و بستنش وقت می گرفت.به همین خاطر جلوتر از بقیه از اتاق خارج شدم.روی دو پا نشسته و مشغول پوشیدن کفشهایم بودم که پسرعمه هایم یکی یکی با تشکر و خداحافظی از در بیرون آمدند.سرم پایین بود.نفهمیدم چه شد که یکدفعه با لگد از پشت به کمرم کوبید.تعادلم را از دست دادم و به زمین افتادم.هنوز حضور ذهنم را بازنیافته بودم که در عرض کمتر از چند ثانیه جواد را دیدم که یقه مرتضی،پسرعمه بزرگم را چسبیده و با لکنت زبان بریده بریده کلمه هایی را با صدای بلند به زبان می آورد.
«پسره نانجیب...خجالت نمی کشی؟فکر می کنی من احمقم؟ایستادی بالای سر زن مردم هیزی می کنی؟»
مات و مبهوت دور و برم را نگاه کردم.آقاجان و شوهر عمه ام هراسان برگشتند.خانم جان و ربابه و عمه جانم در حالیکه به همدیگر تنه می زدند خودشان را بیرون انداختند.همه بهت زده بودند.آقاجان فوری پرید وسط و جواد را که به دیوانه ای خطرناک شبیه شده بود به عقب هول داد.شوهر عمه ام مرتب می پرسید:«چی شده؟یکی بگه ببینم چه خبره؟»
جواد فریاد زد:«برو مرتیکه جلوی پسرهرزه ات را بگیر که چشمش دنبال زن مردم نباشه.از صبح تا به حال چشمهای ناپاکش روی سر و صورت زن من می چرخه.هی دندان روی جگر گذاشتم چیزی نگفتم بلکه خودش از رو بره،بلکه حیا کنه.این سلیطه رفت دم در او هم مثل برق خودش را انداخت بیرون تا به مراد دلش برسه.»
خدایا!تازه می فهمیدم درون کله پوکش چه خیال بافیهایی کرده از خجالت داشتم جلوی خانواده عمه ام آب می شدم.بیچاره مرتضی متحیر مانده بود و حرفی نمی زد.جواد تلاش می کرد خودش را از میان بازوان آقاجان بیرون بیندازد که شوهر عمه ام دهانش را باز کرد.
«خفه شو مرتیکه لاابالی...همه را مثل خودت بی کس و کار فرض کردی...هر چه را که لایق خودت و آبا و اجدادت هست نثار بچه من می کنی...همه که مثل تو ندید بدید نیستند.»
خانم جان سعید را بغل کرده بود و به وضوح می لرزید.حمید هم در بغل ربابه زار می زد.با پاهایی لرزان از جا برخاستم.
romangram.com | @romangram_com