#روز_قضاوت_پارت_113


عمه ملوک رو به آقاجان کرد و گفت:«دستت درد نکنه خان داداش...راستی که حق مهمان نوازی را خوب به جا آوردید.»و بدون خداحافظی از در بیرون رفت.شوهر عمه و پسرهایش نیز به تبعیت از او راه افتادند.

آقای برومند پیش از اینکه از در خارج شود رو به آقاجان کرد و گفت:«از ما که گذشت،اما این مرد مخش ایراد دارد.تا داغ یک دانه دخترت را به دلت نگذاشته ببر دکتر نشانش بده...»

جواد با تمسخر فریاد زد :«بله،چون نمی توانم کلاه بی غیرتی سرم بگذارم ایراد دارم،نه جانم...کور خونده اید.بگو به پسرت تورش را جای دیگری پهن کند.»

آقاجان بدون کلامی تا دم در بدرقه شان کرد.در را به شدت بهم کوبید و به طرف جواد برگشت و کشیده محکمی به صورتش نواخت که جگرم خنک شد.

جواد مثل ببر زخمی به طرف من حمله ور شد و سیلی محکمی به تلافی سیلی آقاجان به صورتم نواخت و بعد کشان کشان به طرف در حیاط هولم داد که ناگهان آقاجان از پشت یقه اش را کشید.

«بی غیرت نامرد...دست روی بچه من دراز می کنی.دهاتی گدا زاده،بد کردم از آوارگی نجاتت دادم.صبر کن پدرت را در می آورم...مملکت قانون داره،خیال کردی؟»

بعد با صدایی نزدیک به فریاد به خانم جان گفت:«عشرت خانم پالتویم را بیاور.من باید امروز تکلیف طلعت را یکسره کنم.»

ربابه از خداخواسته به اتاق دوید و پالتوی آقاجان را روی دوشش انداخت.نمی دانم چرا لال شده بودم و صدا از حلقومم خارج نمی شد.نخستین بار بود که دیگر خودم را تنها احساس نمی کردم.ته دلم خوشحال بودم.شنیدن کی بود مانند دیدن.کار خدا بود که جواد جلوی چشم این همه آدم وحشی گری اش را نشان بدهد.دیگر احتیاجی به دلیل برای طلاق نداشتم.آقاجان و جواد از در خارج شدند و این در حالی بود که جواد برایم خط و نشان می کشید و آقاجان بدون حرف،مچ دستش را گرفته و به زور او را از در خانه بیرون می برد.


romangram.com | @romangram_com