#روز_قضاوت_پارت_114

خانم جان مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده باشد، به صورتش می زد و زیر لب بد و بیراه نثار جواد می کرد.ربابه دورم می چرخید و مرتب می گفت:«خداوند حق مظلوم را از ظالم می گیرد.»

آن شب آقاجان تنها برگشت.آنطور که خودش گفت جناب سروان اکبری با در دست داشتن پرونده قبلی،آش پر روغنی برای جواد پخته و شب در کلانتری نگهش داشته بود.آخ که چقدر دلم خنک شد.دیگر زندگی ام را تمام شده می پنداشتم.جو خانه آشفته بود.جرات نمی کردم جلوی آقاجان اسمی از جدایی و طلاق بیاورم.خودم را به دست تقدیر سپردم.

فردای آن روز ،هر آن منتظر بودم آقاجان از در وارد شود با کوچکترین صدایی از جا می پریدم.او از صبح زود از منزل خارج شده و هنوز مراجعت نکرده بود.خانم جان راه می رفت و زیر لب با خودش حرف می زد.سعید با زبان بچه گانه اش مرتب سراغ پدرش را می گرفت.موقع ناهار بود که آقاجان تنها به خانه برگشت.سلام کردم و با چشمانی پر سوال به صورتش خیره ماندم.تا بعد از ناهار،نه ما سوال کردیم و نه آقاجان توضیحی دادند.سفره ناهار را برچیدم.ربابه بساط چای را رو به راه کرد.آقاجان روی تشک همیشگی شان نشستند و سیگاری آتش زدند. بعد مرا مخاطب قرار داده گفتند:«به سروان اکبری سپردم حسابی گوشمالی اش بدهد.بعدازظهر به اتفاق به کلانتری می رویم تعهدنامه ای برایش تنظیم کرده که ناچار است زیرش را امضا کند.

«بعد از اینکه امضا کرد همراهش به خانه خودت می روی،ان شاالله که سر عقل آمده و دست از دیوانه بازیهایش برمی دارد.در غیر اینصورت،مرا در جریان قرار بده تا آن وقت فکری اساسی برایش بکنم.»

قلبم در سینه فرو ریخت.چه می توانستم بگویم.آقاجان طوری پریشان بود که جرات حرف زدن را از من سلب می کرد.

همان شب دوباره به آن خانه لعنتی برگشتم.جواد سرش به سنگ خورده بود و مثل بادکنکی که هوایش را خالی کنند مچاله به نظر می رسید.پر و کرکش حسابی ریخته بود.

آخر زمستان بود.به راستی جواد عوض شده بود.پس از چهار سال زندگی مشترک به من اظهار علاقه می کرد و معتقد بود که دلیل همه رفتارهای بیمارگونه اش عشق زیاد او می باشد.کمی به بچه ها توجه نشان می داد و حتی گاهی کارهای کوچکی برای کمک به من می کرد.نمی دانم این چه قانونی در زندگی است که انسان وقتی به آنچه روزی آرزویش را داشته می رسد،دیگر برایش ارزشی نداشت.

چه شبها و چه روزهایی که در عطش ذره ای محبت او می سوختم و چه کارهایی برای یک لبخند پر از مهر او انجام نمی دادم.چقدر به درگاه خدا التماس کردم تا مهر من و بچه ها را در دلش جا بدهد و اخلاقی خوش به او عطا کند،ولی افسوس دیگر هیچ کدام از اینها را نمی خواستم.فقط و فقط طالب جدایی بودم و همه فکر و ذکرم طلاق بود.

یک ماه بود که از رضا خبری نداشتم،ولی روزی نبود که از یادش غافل باشم.چنان در قلب و روحم خانه کرده بود که همیشه جلوی نظرم بود.گاهی در تنهایی با او حرف می زدم.

romangram.com | @romangram_com