#روز_قضاوت_پارت_115


مهری درگیر امتحان ثلث دوم بود.فقط یکبار در طی این مدت دیده بودمش.

آن روز طبق معمول جواد بعد از دو روز تعطیلی ،مبلغ اندکی بعنوان خرجی روی طاقچه گذاشت و رفت. به عادت دیرینه ،گلدانی کوچک پشت پنجره صدوقخانه که رو به کوچه بود گذاشتم تا اگر مهری آمد بداند جواد خانه نیست.دبیرستان مهری نزدیک منزل ما بود.

یک هفته ای می شد که حمید سرمای سختی خورده و مدام تب داشت.حتی جرات نمی کردم صورتش را بشویم،اما آن روز هوا خیلی بهتر شده بود و به قول معروف زهرش ریخته بود. حمید هم کمی سرحال به نظر می رسید .بچه ها کثیف و ژولیده بودند.خودم نیز سر و شکلم بهتر از آن دو نبود.از وقتی آقاجان در منزلشان حمام ساخته بودند همیشه بچه ها را به خصوص در فصل زمستان به آنجا می بردم.آن روز حوصله رفتن به خانه آنان را نداشتم.آبوشتی روبه راه کردم و بقچه و بندیلم را بستم.به عذرا خانم سفارش کردم به عذایم بزند و اگر کسی سراغم را گرفت بگوید تا یک ساعت دیگر برمی گردم.دست بچه ها را گرفتم و راهی حمام شدم.حدود یک ساعت و نیم بعد بی حال و بی رمق ،در حالیکه از تشنگی و گرسنگی در حال ضعف بودم به خانه برگشتم.در کمال تعجب،مهری را دیدم که بساط ناهار را مرتب و منظم چیده و چای را هم دم کرده و منتظر نشسته بقچه حمامم را کناری انداخته و خودم را در آغوشش افکندم.

«چه عجب خانوم خانوما،یاد ما کردی دلم برایت یک ذره شده بود.چقدر به موقع آمدی جوادتازه امروز رفته.»

مهری بچه ها را یکی یکی بغل کرد و بوسید.از بس که سال به سال کسی در خانه مان را نمی زد طفلان معصوم چنان ذوقی می کردند که نگو.چه روز خوبی بود آن روز.مدت زیادی بود یکدیگر را ندیده بودیم.مهری همیشه مرا به دنیای خوش گذرانی و بی خیالی گذشته پیوند می داد و برایم یادآور خاطرات خوش آشنایی ام با رضا بود.

طبق معمول تمام وقایع و گزارشها را به اطلاع هم رساندیم .جریان خواستگاری آقای احمدی جدی شده و قرار بله برون را برای روزهای عید گذاشته بودند.مثل یک مادر نگران مهری بودم.اگر شوهر او هم مثل جواد از آب در بیاد چی؟اما نه،مهری هم از من زرنگتر بود و هم با تجربه تر.تازه اهل فداکاری و گذشت هم نبود.این را بارها خودش گفته بود،ولی با تمام این حرفها به قول خانم جان ازدواج مثل هندوانه سربسته است که هیچ کس از درونش خبر ندارد.

عاقبت صحبت به رضا کشیده شد.مدتها بود نام عزیزش به زبانم جاری نشده بود.بغضم ترکید و زدم زیر گریه .دلم آنقدر هوایش را کرده بود که دیگر طاقت نداشتم.به مهری التماس کردم سری به مغازه اش بزند و طوری وانمود کند که مدتهاست از من بی خبر است و تنها به قصد خرید به آنجا رفته.تقاضای مشکلی نبود،به خصوص که مهری سرش برای خیابان گردی درد می کرد.آنقدر به هیجان آمده بودم که تحمل گذشتن دقیقه ها را تا بعدازظهر نداشتم..ساعت چهارونیم بعدازظهر بود که مهری رفت و من در انتظار بازگشتش لحظه شماری می کردم.

حدود شش و نیم عصر بود و هنوز از او خبری نشده بود.دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و مثل مرغ سرکنده بال بال می زدم ت اینکه به صدای تقه ای که به پنجره خورد،با پای برهنه از اتاق بیرون دویدم.مهری شاد و شنگول ،در حالیکه پاکتی خوراکی برای بچه ها خریده بود وارد شد.بدون مقدمه شروع به صحبت کرد.


romangram.com | @romangram_com