#روز_قضاوت_پارت_116
«وای که چه پسر ماهیه این رضا،خوش به حالت.به خدا بهت حسودیم می شه.اولش که همه اش نگران تو بود و یک سره قسم می داد که حال تو خوبه یا نه.وقتی مطمئن شد سر و مر گنده ای،شروع کرد به توصیف عشقش،آخه که چقدر رویایی فکر میکنه.عین تو این فیلمها یک ساعت تمام کلمه مو خورد.خلاصه کلام،اینکه گفت عشق اول و آخرش تویی و تصمیم رفته تا ابد به روی هیچ دختری نگاه نکنه.البته قسمم داده یک کلمه از حرفاشو به تو نگم.منم تو دلم به جان جواد آقا قسم خوردم.دست آخر هم ازم خواست تو رو تشویق کنم به زندگیت دلگرم باشی و فکر اونو از سرت بیرون کنی.حالا بدو برو چایی بیار که حلق و گلوم خشک شد بس که حرف زدم.»
حوصله شوخیهای مهری را نداشتم.تا شب هزار بار وادارش کردم به مغزش فشار بیاره و کلمه به کلمه حرفهای رضا را تکرار کنه.وقتی مهری کمی جدی شد پرسیدم:«به نظر تو با این صحبتها اگه من از جواد طلاق بگیرم با من ازدواج می کنه؟»
مهری خیلی محکم و با اطمینان گفت:«بابا جان،این پسره از اون عاشق پیشه هاست،من که از اولش گفتم...تازه ده بار بین حرفهاش گفت هیچ زن و دختری نمی تونه جای طلعت را تو دلم بگیره.من اگه جای تو بودم تا مادر و خواهرش برای آستین بالا نکردن تکلیفمو یکسره می کردم.»
آن شب تا نزدیک سحر بیدار بودم و گفته های رضا را در ذهنم تکرار می کردم.هوا روشن شده بود که به خواب رفتم.
نیمه اسفند از برو بیایی که در خانه آقاجان برپا بود فهمیدم که عید نوروز نزدیک است.ربابه و خانم جان همه خانه را بهم ریخته و مدام دور خودشان می چرخیدند؛اما همه چیز برای من اهمیتش را از دست داده بود.حالا زندگی ام رولی معکوس داشت.جواد اخلاق آدم پیدا کرده و کمی به من و بچه ها توجه نشان می داد،ولی من پرخاشگر و عصبی و بی حوصله بودم و ذره ای به او اعتنا نداشتم،همه سلولهای بدنم خواهان رضا بودند.
یک هفته به سال نو مانده،خانه تکانی خانم جان تمام شد.همه جا از تمیزی برق می زد و سبزه های ماش تازه جوانه زده بودند.خانم جان سخت سرگرم دوختن پرده های تازه برای اتاق نشیمن بود.ربابه هر روز یک جور شیرینی می پخت.تعطیلات زمستانی آقاجان تمام شده و هر روز برای سرکشی به زمینهایش به نجفی می رفت.هر وقت از منزل آقاجان به خانه می امدم،از دیدن اتاق فکسنی نمور و بی رنگ و روی خودمان حالم بهم می خورد.دست و دلم به کار نمی رفت.سعید بیچاره یک دست لباس به درد به خورد بیشتر نداشت و حمید لباس کهنه های برادرش را می پوشید.مدتها بود لباسی برای خودم ندوخته بودم.جواد که از هفت دولت آزاد بود و به عید فکر نمی کرد.عذرا خانم هم با همان چندرغاز اندوخته اش توانسته بود مقداری وسایل تازه بخرد و سرو سامانی به زندگی اش بدهد.
مدتی بود که از مهری بی خبر بودم.بدون شک تا به حال امتحاناتش را داده بود. هر کسی برای خودش هدفی داشت به جزمن که تمام روز یا می دویدم یا گوشه ای نشسته و فکر می کردم.تنها دلخوشی ام مرور خاطره هایی بود که با رضا داشتم.اعصابم حسابی بهم ریخته بود حوصله بچه ها را نداشتم و برای کوچکترین سرو صدایی که ایجاد می کردند کتکشان می زدم.از عید بیزار بودم،چون جواد نزدیک به یک هفته تعطیلی داشت.از تنها بودن با او نفرت داشتم.از عید دیدنی رفتن با او نو که دیگر ابرویی جلوی فامیل برایم نگذاشته بود.هیچ کدام از فامیلها لقمه ای نان و نمک جواد را نچشیده بودند.نسبت به هر کسی که به من وابستگی داشت حسادت می ورزید و هر کسی را به دلیلی دوست نداشت و همه را به بهانه ای محکوم می کرد.
آخرین جمعه سال بود.آن روز بچه ها از صبح زود بیدار شده و سر و صدایشان نمی گذاشت بخوابم.از جا برخاستم و با هزار مکافات صبحانه هر دویشان را دادم.ناهاری برای ظهر تدارک دیدم.مقدار زیادی لباس کثیف را که مدتها روی هم تلنبار شده بود به حیاط برده و شستم خلاصه اینکه تا ظهر مثل فرفره دور خودم چرخیدم.جواد مثل همشه سرش را به بیرون کشیدن دل و روده رادیو گم کرده بود و به سرو صدای بچه ها توجهی نداشت.
برای ریختن چای هم مرا صدا می زد.خون دل می خوردم،ولی حوصله جنجال نداشتم.اعصابم ضعیف شده بود.به این وضع خو گرفته بودم،تا اینکه ظهر همچون مرده ای بی جان با بدنی کوفته سفره ناهار را گستردم.هزار بار با فرمانهای چپ و راست بچه ها از جا برخاستم و نشستم.در این هیر و ویر جواد با لحنی ارباب مابانه،جوری که انگار با کنیز زر خریدش صحبت می کند شروع به ایراد گرفتن از غذا کرد و اینکه من هیچ وقت کدبانوی خوبی نخواهم شد و دست پختم طعم و مزه نداد و اینکه همه زنها از من باعرضه تر هستند و ...
romangram.com | @romangram_com