#روز_قضاوت_پارت_117


نمی دانم چه شد که یکدفعه تسلطم را از دست دادم و هر آنچه سالها در دلم جمع شده بود بیرون ریختم.

«چی می خوای از جونم،چا راحتم نمی گذاری؟این همه زن و دختر توی این شهر ریخته چرا سراغ من آمدی؟به چه زبونی بهت بگم ازت بیزارم؟از همون روز،از همون دقیقه اول از تو بدم آمد.دیه نمی خوام باهات زندگی کنم،طلاقم بده و راحتم کن»

چشمهای جواد مثل هر کسی که تازه از خواب غفلت بیدار شده باشد،از تعجب گرد شد.با هر جمله ای که از زبانم بیرون می آمد بیشتر کفری می شد،تا اینکه جوش آورد و قاشق غذایش را محکم به صورتم پرتاپ کرد.

«خفه شو زنیکه هر جایی...صداتو برای من بلند می کنی؟تازه فهمیدی که از من بدت می آد؟من که از اول گفتم.پس حالا دیدی که من خر نیستم؟دیدی که خیلی از تو و اون بابای بی همه چیزت زرنگترم؟»

با دست پیشانی ام را لمس کردم.از اصابت قاشق به اندازه یک گردو بالا آمده بود.اهمیتی ندادم.

« اسم آقا جانم را نیارمردتیکه بددهن بی چشم و رو.می خوای راستشو بدونی؟آره ،درست فهمیدی،من هر جایی ام،نانجیبم...ولم کن و همین الان ببر محضر طلاقم بده.»

هار شد و با مشت و لگد به سرو صورتم کوبید .نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم.عقده های چهارساله ام را خالی کردم.آنقدر گفتم و گفتم تا مثل مرده ای بی جان در حالیکه خون از لب و دهانم می ریخت به زمین افتادم.جواد از زدن من خسته شد و سرجایش نشست.

ناگهان فکری به سرم زد.پای برهنه و بدون چادر به خیابان زدم.جمعه بود و خیابان خوت.چندتایی از ساکنان کوچه با کنجکاوی به تماشا ایستاده بودند و به همدیگر خبر می دادند.دیگر قید همه چیز را زده بودم.آنقدر دویدم تا به خیابان اصلی رسیدم.ماشینی جلوی پایم ترمز کرد راننده با تعجب نگاهم می کرد.نفس زنان گفتم کلانتری.


romangram.com | @romangram_com