#روز_قضاوت_پارت_118
چند دقیقه بعد روی صندلی روبه روی ماموری که نمی دانم چه درجه ای داشت نشسته و ماجرا را برایش شرح دادم.نیم ساعت بعد ماموری را به دنبال آقاجان فرستادند.
هیچ وقت قیافه ی آن روز پدرم را از یاد نمی برم.با آن قامت بلند و اندام لاغر،بارنگی پریده و دستهای لرزان و صورتی شکسته در آستانه در ظاهر شد.نمی دانم قیافه ام چطور بود که اقاجان دست راستش را روی قلبش گذاشت و گفت:«یا امام رضا...بچه ام.»
خودم را در آغوشش انداختم و زار زدم:«آقاجان کمکم کنید.»
چند ساعت در کلانتری بودیم تا سرو کله ی سروان اکبری پیدا شد.بلافاصله ماموی فرستادند تا جواد را جلب کند،اما خبر آورد که کسی در را باز نمی کند.پرونده ای قطور برای جواد درست کردند.
آقاجان اول مرا به یک درمانگاه برد تا سرو صورتم را پانسمان کردند.تازه یاد بچه هایم افتاده بودم.گفتم:«آقاجان سعید و حمید نگرانم.»
آقاجان دستی به صورتش کشید و گفت جای نگرانی نیست.تکلیف آنها هم به زودی روشن می شود و به طرف خانه راه افتادیم.اول آقاجان وارد شدند و با زبانی که می دانستند خانم جان را آماده کردند.بعد صدایم کردند و داخل شدم.ربابه توی سرش می زد و خانم جان اشک ریزان در آغوشم گرفت.
طولی نکشید که مراحل مقدماتی طلاقم طی شد.شاید اگر کمکهای سروان اکبری نبود جواد به این زودی میدان را خالی نمی کرد.حضانت بچه ها طبق قانون تا هفت سالگی با من بود.جواد از خدا خواسته گفته بود که بعد از آن هم سرپرستی بچه ها را به من وامی گذارد.به خیال خودش اینطوری مانعی بر سر ازدواج من به وجود می آورد و زنجیری تا ابد به پایم می بست.از شادی روی پایم بند نبودم.تا روز تعیین شده در محضر،جواد را ندیدم.زودتر از من آقاجان و دو تا از شوهر خاله هایم بعنوان شهود طلاق در محضر حاضر شده بودند.
جواد با حسرت به سرتاپایم نگاه می کرد.در فرصتی خودش را به من رساند و گفت:«طلعت جان...مرا ببخش،جبران می کنم،همان زندگی ای که دوست داری برایت فراهم می کنم.»اما با نگاهها ی غضبناک آقاجان خودش را کنار کشید و ساکت شد.
سند طلاق را با رضایت کامل امضا کردم.سه ماه و ده روز زمان داده شد تا در صورت پشیمانی به هم رجوع کنیم.با دلی مالامال از امید به خانه پدرم برگشتم،هفته اول همه دورم می چرخیدند و سعی داشتند دل شکسته ام را التیام ببخشند،اما بعد از چند روز خانم جان شروع کرد به نصیحت کردن.
romangram.com | @romangram_com