#روز_قضاوت_پارت_119


«ببین طلعت جان...هنوز دیر نشده،عذرا خانم دیروز پیغام آورده که جواد اقا پشیمان شده و قول داده رفتارهای بدش را کنار بگذارد.باور کن مادر من خوبی تو را می خواهم.نگاه کن بچه هایت چطور ملول و افسرده شدند،تو جوانی،تجربه نداری،دیگر هیچ مردی تو را با این دو تا بچه قبول نمی کند یا باید تا ابد بی شوهر بمانی،یا زن مردی به سن و سال آقات بشی،تازه معلوم نیست او بدتر از جوادآقا نباشد.شرع هم سه ماه و ده روز را برای همین گذاشته،هر چی باشه جواد آقا با همه بدی هایش پدر این بچه هاست و از هر مرد دیگر با اونا مهربانتر.زن بیوه بین مردم قرب و منزلت ندارد و همه با چشم دیگری به او نگاه می کنند.راست برود می گویند چرا راست رفته،چپ برود می گویند چا چپ رفته.خلاصه از ما گفتن،حالا که مثل سگ از کرده اش پشیمان شده،چه معلوم که روز از روزت بهتر نشود؟»

آخ که دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم شما که یک عمر در کنار مرد دانایی مثل اقاجان زندگی کرده اید،از زندگی شوم من چه می دانید؟َما که همیشه خانم بوده اید و امرتان بی چون و چرا اجرا شده،شما که از گل نازکتر نشنیده اید،شما که خوب خورده اید و خوب پوشیده اید چطور به این راحتی مرا دوباره به آن جهنم می رانید؟ولی خسته تر از آنی بودم که بتوانم از حیثیت از دست رفته ام دفاع کنم،از حق پایمال شده ام حرف بزنم،از ظلم مردی بگویم که دل مالامال از امیدم را زیر پاهایش له کرده،از کسی که مرا از پاکی و نجابت به ورطه آلودگی و گناه کشانده.فقط به گفتن چند جمله اکتفا کردم.

«چیه؟به همین زودی از دستم خسته شدید؟خوبه که خدا به شما چند فرزند نداد،نترسید،به زودی فکری به حال زارم می کنم و نمی گذارم آرامش خانه تان بهم بخورد.»

«از اولش هم گوش شنوا نداشتی.هر چی ما گفتیم تو طور دیگری حلیت شد.اگر نصیحت بردار بودی که روزارت این نمی شد.»

یک ماهی همین حرفها جسته و گریخته به گوشم می رسید.گاهی خاله هایم می آمدند و از سر بی کاری و دلخوشی انتقاداتی می کردند و پندهایی می دادند.گاهی عمه جانم که از بقیه فهمیده تر بود نصیحتم می کرد،اما هیچ کدام در دلم کوچکترین اثری نداشت.آزاد شده بودم و طعم شیرین این آزادی را ذره ذره می چشیدم.

مهری مثل گذشته زیاد سراغم نمی آمد.می دانستم که خانواده اش می ترسند رفت و آمد با یک زن طلاق گرفته برایش موجب حرف و حدیث شود.به خصوص که به آقای احمدی جواب داده بودند.خانواده من نیز رفتارشان با مهری مثل سابق نبود و تا اندازه ای او را مقصر می دانستند حرص می خوردم،ولی چاره ای نداشتم.

بهار بود و طراوت و سرسبزی طبیعت دل عاشقم را چنان بی تاب کرده بود که صبر و قرارم را می ربود.به دنبال فرصتی مناسب می گشتم تا خودم را به مغازه رضا برسانم.ایمان داشتم که اگر بگویم چه برسرم آمده به من حق خواهد داد.از او هیچ انتظاری نداشتم.فقط دلم می خواست تا وقتی ازدواج نکرده و زندگی مستقلی تشکیل نداده به من تعلق داشته باشد.از ذوق و شوق دیدارش،از خواب و خوراک افتاده بودم.تا اینکه یک روز با هزار دوز و کلک بچه ها را نزد خانم جان گذاشته و پنهان از آنان با مهری راهی خیابان خسروی شدیم.به محض ورودمان به مغازه،قاسم پسرعمه رضا به استقبالمان شتافت.

پرسیدم:«رضا کجاست؟»


romangram.com | @romangram_com