#روز_قضاوت_پارت_120

سرش را پایین انداخت و گفت:«خیلی وقته رفته تهران.کاری در یک اداره دولتی پیدا کرده و استخدام شده.»

دلم در سینه فرو رخت و اشکهایم بی اختیار شروع به ریختن کرد.

قاسم دستپاچه شده بود.به پادو دستور چای داد و گفت:«ببخشید طلعت خانم،قصدم این نبود شما را ناراحت کنم،خودتون که می دونید رضا چه آدم با ایمانیه،از روزی که فهمید شما شوهر دارید دنبال قضیه استخدام و این حرفها رفت.همه اش می گفت با عشقی که به طلعت دارم دیگه نمی تونم توی این شهر دوام بیارم،باید جایی برم که مطمئن باشم دستم به او نمی رسه.آخه هم کارش درست شد و رفت.»

از خجالت تا بناگوش سرخ شدم.پس قاسم هم خبر داشت که من شوهر داشتم،وای که چقدر بی آبرو شده بودم.اگرچه می دانستم قاسم و رضا خیلی با هم صمیمی هستند،اما از رضا انتظار نداشتم راز مرا به قاسم بگوید،اما دیگه چه اهمیتی داشت وقتی رضا از دستم فته بود.

جریان طلاقم را برایش شرح دادم و با اصرار و التماس فراوان،نشونی و تلفن رضا در تهران را از او گرفتم و با دلی شکسته و قلبی مالامال از اندوه،به خانه برگشتم.به قدری دل نازک شده بودم که با تلنگری اشکم سرازیر می شد.همه امیدم با شنیدن این خبر یکباره به یاس مبدل شد.

به راستی که چقدر افکار آدمها با هم متفاوت است،نه به خانواده من که دلشان نمی خواست من به دبیرستان بروم،نه به خانواده مهری که با آقای احمدی شرط کرده بودند که تا امتحانات نهایی مهری تمام نشده و دیپلمش را نگرفته،قرار عقد و عروسی را نگذارند. حسابی حال مهری گرفته شده بود.روز روزش درسخوان نبود و به ضرب تقلب قبول می شد.چه برسد به حالا که فکر و ذکرش پی عقد و عروسی و شوهر کردن رفته بود.همه اش می گفت اگه امسال مردود بشم آبرویم جلوی شوهرم می رود.خنده ام می گرفت که از حالا او را شوهرم خطاب می کرد.

دو ماه از طلاقم می گذشت.امتحانات نهایی مهری هم شروع شده بود هیچ تلفنی در دسترس نداشتم که بتوانم با تهران تماس بگیرم.چندبار با مهری قرار گذاشتیم برویم مخابرات،اما جور نشد.

یک روز آقاجان مرا تنها به اتاقش فراخواند و گفت:«طلعت جان،یک ماه دیگر مانده تا عده ات تمام شود.می دانی که در این مدت اگر زن به خانه اش برگردد یا به شوهرش رجوع کند دوباره بهم حلال می شوند و بدون هیچ مانعی می توانند زندگی را از سر بگیرند.دلم می خواهد بدانی تا هر زمان که در خانه بمانی قدم خود و بچه هایت روی هر دو چشمم است،ولی از تو می خواهم کمی به آینده ات فکر کنی. جواد یکی دوبار سراغم آمده،حتی به پایم افتاده.ارواح خاک پدر و مادرش را قسم خورده که رفتارهای ناشایست گذشته را جبران کند.خودم کمکش میکنم تا خانه ات را بازسازی کند،برای عذراخانم اتاقی اجاره می کنم،ساختمانش را می کوبم و آشپزخانه و حمام نقلی قشنگی برایت می سازم.هر شرطی که بخواهی قبل از رجوع برایش می گذارم و وادراش می کنم زیرش را امضا کند.خوب فکر کن،نمی خواهم الان به من جواب بدهی،فقط این را بدان ما همیشه نیستیم.جوانی و زیبایی همییشه نیست.زن،شوهر می خواهد،سرپرست و نان آور می خواهد.بچه هایت را ویلان و زیردست نکن.جواد به اندازه کافی تنبیه شده.در ضمن تو تنها نیستی و من تا زنده ام پشتت هستم.»

سرم را پایین انداختم و هیچ جوابی ندادم.می دانستم حرفهای آقاجان از کجا آب می خورد.عمه جانم دیروز ساعتها با آقاجان پچ پچ داشتند.خانم جان هم که همیشه حرفهایش برای آقاجان مثل آیه قرآن بود.پس همگی با هم دست به یکی کرده بودند که مرا مثل یک بره مظلوم دوباره در چنگال گرگ بیندازند.در دلم گفتم کور خوانده اید ،دیگر خام نمی شوم.

romangram.com | @romangram_com