#روز_قضاوت_پارت_121
هر چه به پایان عده ام نزدیک می شدم،فشار بیشتری به روحم وارد می کردند.نمی دانم به عمد بود یا نه،ولی خانم جان مرتب بچه ها را دعوا می کرد و می گفت همه زحمتهای که برای خانه تکانی عید کشیده بر باد داده اند.کار به جایی رسیده بود که ربابه هم با غرولند با بچه ها حرف می زد.
بو برده بودم که جواد قرار است برای صحبت کردن به منزلمان بیاید.خانه حال وهوای دیگری پیدا کرده بود.همه رفتار مشکوکی داشتند.دلم بدجوری شور می زد،حس می کردم اتفاقی در شرف وقوع است که من از آن بی خبرم.تا اینکه یک روز زیر زبان ربابه را کشیدم.با اینکه خیلی سربسته با من صحبت کرد،اما اینطور از حرفهایش برمی آمد که جواد به زودی برای تشکیل یک جلسه خانوادگی به خانه مان می آید تا در حضور آقاجان شرایط را امضا کند.حالم دگرگون شد.دیگر طاقت نداشتم.ممکن نبود حتی برای یک روز قادر به ادامه زندگی با او باشم.باید فکری می کردم و باید زودتر می جنبیدم.اگر مظلوم بازی در می آوردم دوباره برمی گشتم سرخانه اولم.در عالم خیال عاجزانه دست و پا می زدم و هیچ راهی به نظرم نمی رسید.
فکر چاره جویی از مهری،چون روزنه امیدی در دلم می درخشید.او همیشه بهترین راه حلها را پیشنهاد می کرد.ربابه را با وجود اخم و تخمهای خانم جان،پی اش فرستادم.
بیچاره فوری آمد.به گوشه ای خلوت کشاندمش و ماجرا را برایش بازگو کردم.
راه حل پیشنهادی اش پشتم را لرزاند.
«بلندشو برو تهران.از من بشنو،اگر دیربجنبی برگشتی به زندگی سابقت.تا دختران قاب رضا را ندزدیدند،بلیت بگیر و بی خبر بزن به چاک. به خدا رضا نمی ذاره تو تهران سرگردون بشی.تازه شاید کاری پیدا کردی و برای خودت مستقل شدی.»
به لکنت افتادم.«چی؟من؟من تنهایی برم تهران،چطوری؟مگه دیوونه شدی؟»
«چطوری نداره،خیلی راحت،کارش تهیه یک بلیته که خودم برات می گیرم برو رضا را از دست نده.من می دونم اون چه جواهریه.»
romangram.com | @romangram_com