#روز_قضاوت_پارت_122
«هیچ فکر کردی اگه اون نو از خودش برونه دیگه روی برگشتن به این خونه رو ندارم.مگه آقاجانم راهم می ده؟در ضمن تکلیف بچه هام چی میشه؟»
«بچه هات که جاشون راحته.کجا باشن از اینجا بهتر،خانم جانت زیادی استراحت کرده.یک عمر نه بچه ای،نه انگ و ونگی،یک کلفت دست به سینه هم که بیست و چهار ساعته گوش به فرمانش بوده.خوب،بسه شونه دیگه،حالا نوبت توئه که خوش باشی و زندگی کنی برو،نگران هیچی هم نباش.»
اضطرابی شدید سرتا پایم را گرفته بود.دلم از حرفهای مهری آشوب می شد.مگه می شد تک و تنها راه بیفتم برم تهران،تازه اگه رضا منو از خودش می راند چی؟کجا را داشتم برم؟با چه رویی دوباره به اینجا برمی گشتم.نه،اینکار از من ساخته نبود.
آن شب تا صبح نخوابیدم.حسابی آرامشم بهم ریخته بود.از طرفی می ترسیدم جواد مثل گذشته،آقاجان را مجاب کند و باز مجبور به سازش شوم.خدایا چه کنم؟
فردای آن روز مهری که هول و هراس مرا دید گفت:«خیلی خوب،نگران نباش.هر کاری یک راهی داره.شما تلفن محل کار رضا را بده تا بهش زنگ بزنم و ببینم مزه دهنش چیه؟خودم می رم مخابرات.تو نمی خواد بیای.خبرشو برات می آرم.»و به سرعت رفت.
قلبم داشت از حلقومم بیرون می زد.این اخرین تیری بود که در ترکش داشنم.آخرین و تنها روزنه امیدم.خدایا...ناامیدم نکن.تا وقتی مهری برگشت،هزار جور فکر و خیال و نذر و نیاز کردم.
به محض برگشتن او،به چهره اش زل زدم.اینطور به نظر می رسید که حامل پیام امیدوار کننده ای است.بدون معطلی او را کنار کشیدم و پرسیدم:«چی شد مهری جون؟»
«هیچی،چی می خواستی بشه؟مگه میشه مهری خانم تیرش به خطا بره.تلفنچی اداره گوشی را برداشت و گفتم با آقای رضا صادقی کار دارم.وصل کرد به قسمتی که اون کار می کنه.یه آقایی گوشی را برداشت،بعدش رفت و صداش زد.باورش نمی شد من باشم.اول حال تو را پرسید.منم جریان طلاقتو برایش شرح دادم.اولش باور نمی کرد،دوازده امامو چهارده معصوم را برایش قسم خوردم،بعد هم بهش گفتم می خوای بری تهران.ازش پرسیدم جایی داری که بیاد پیشت.گفت بهش بگو نگران جا نباشه.قرار شد خبر ساعت حرکتت رو به او بدم که بیاید دنبالت.خوب دیگه چی می گی؟»
قلبم می زد.پذیرفته شده بودم.معنی اش این بود که رضا هنوز در عشقش ثابت قدم بود.احساس کردم صدبرابر دوستش دارم.سراسر وجودم از گرمایی لذت بخش پر شد و نگرانیهایم ارام آرام رنگ باخت.دست به گردن مهری انداختم و از او تشکر کردم.زحمت تهیه بلیت به دوش مهری افتاد که همان شب برایم آورد.تنها مشکلم شناسنامه ام بود که می دانستم آقاجان در صندوقچه مخصوص خودش نگه می دارد که بقیه اسناد و مدارک مهم را در آن جا می دهد.بارها دیده بودم که برای برداشتن شناسنامه خودش یا خانم جان یا برداشتن سکه های عیدی سراغ آن می رود.
romangram.com | @romangram_com