#روز_قضاوت_پارت_123


چطوری می توانستم کلید آن را به دست بیاورم؟

باز دست به دامن مهری شدم.صندوقچه را زیر چادرم پنهان کردم وب ه منزل آنان بردم.با کمک هم قفل آن را شکستیم.شناسنامه و مقداری پول از داخل آن برداشتم و دوباره به جای اولش برگرداندم.از روی آقاجان خجالت می کشیدم و خدا خدا می کردم تا فردا که از مشهد خارج می شوم متوجه شکسته شدن قفل صندوق نشوند.

فصل 13



چه شبی بود آن شب.

با اصرار سعید را که هرشب کنار آقاجان می خوابید پهلوی خودم خواباندم و حمید را در آغوشم جا دادم.تا صبح بیدا بودم و بچه هایم را نگاه می کردم.گاه بر دست و پایشان بوسه می زدم،گاه بوی تنشان را با تمام وجودم می بلعیدم.خداوندا....چطور این همه وقت کنارم بودند و من قدرشان را ندانستم.آنقدر اشک ریختم تا برای چند ساعتی خوابم برد.

صبح به محض آنکه چشم باز کردم موقعیتم را به خاطر آوردم.مثل کسانی که آخرین روز زندگی شان را می گذرانند،سعی داشتم آخرین بهره را از لحظه های باقی مانده ببرم.چندبار خانم جان را بغل کرده و موهای سرخ و نارنجی اش را بوسیدم.دستهای ربابه را فشردم که یک عمر برایم زحمت کشیده بود.گلهای نسترن باغچه را در برکشیدم که این همه دوستشان داشتم.هربار به قد و بالای بچه هایم نگاه می کردم دلم مالامال از غم می شد.

خداوندا...چطور می شود آدم به غریبه ای چنین دل ببندد که حاضر به گذشتن از همه دار و ندارش شود.یعنی رضا اینقدر برایم عزیز بود که حاضر شده بودم جگرگوشه هایم را به خاطرش رها کنم؟


romangram.com | @romangram_com