#روز_قضاوت_پارت_124

ساعت حرکت،چهار ونیم بعداز ظهر بود.مهری بیچاره آن روز قید درس و مدرسه را زد و از صبح منزل ما بود.خدا خدا می کردم آقاجان برای ناهار بیایند،باید پیش از رفتن صورت مهربانش را می دیدم و به دستانش بوسه می زدم،دستانی که یک عمر حامی و پشتیبان من بودند.

انگار بچه ها حس کرده بودند که دارم ترکشان می کنم.مرتب دور و برم می پلکیدند،گاه سعید دست بر گردنم می انداخت و گاهی حمید خودش را چون گربه ای ملوس در آغوشم جا می داد.چه نامهربان بودم.چطور می خواستم بدون آنها بروم.تنها چیزی که سوز جگرم را التیام می بخشید امید آوردن آن دو به تهران بود.به خودم دلداری دادم که در اولین فرصت فکری به حالشان بکنم.

ساعتها مثل برق گذشت.ناها را با حوصله به بچه ها خوراندم،ولی خودم نتوانستم لب به غذا بزنم.لباسهایشان را عوض کردم و دست و صورتشان را شستم و هر دو را خواباندم.باید کم کم راه می افتادم.مهری برای تعویض لباس به منزلشان رفت.سرساعت معینی با هم قرار گذاشته بودیم.

چند خط نامه کوتاه نوشتم و کنار میز سماور قرار دادم.از ربابه و خانم جان خاطر جمع بودم چون هیچ کدام سواد درست و حسابی نداشتند،به همین خاطر،نامه را خطاب به آقاجان نوشتم.



آقا جان.

مرا ببخشید و حلالم کنید.می دانم که باورتان نمی شود که یک دانه دخترتان این چنین آبرویتان را بریزد،ولی به من حق بدهید.چهار سال به خواست شما در زندانی مخوف به سختی شکنجه شدم.ولی دم نزدم.حتی طلاقم نیز با خواست و رضایت شما بود.پس اجازه بدهید بعد از این سرنخ زندی ام را خودم به دست بگیرم.

نگان من نباشید.جای بدی نمی روم.نزد دوستی معتقد و با ایمان می روم.مواظب خودتان و خانم جان باشید.ببخشید که زحمت بچه ها را به دوش شما می اندازم،اگرچه می دانم از خودم بهتر از آن دو نگهداری می کنید،اما قول می دهم به زودی فکری به حالشان بکنم.

دختر رنج کشیده شما،

romangram.com | @romangram_com