#روز_قضاوت_پارت_125




طلعت



طبق نقشه قبلی درست موقع چرت بعدازظهر خانم جان وسایلم را برداشنم.برای آخریت بار صورت معصوم بچه هایم را بوسیدم و آرام از منزل خارج شدم.مهری زودتر از من آمده بود.چند دقیقه در آغوش هم گریستیم.مهری با چشمان پر از اشک هم دست از لودگی برنمی داشت و مرا به خنده وامی داشت.در حالیکه بین گریه می خندیدم گفتم:«مهری جان،خیلی از تو ممنونم...نمی دونم اگه تو رو نداشتم چکار می کردم...ان شاالله خوشبخت باشی...منو فراموش نکن.قرارمان شنبه ساعت دوازده مغازه رضا...بهت تلفن می کنم.»

«تو که می ری راحت می شی،اما خدا به جون من رحم کنه با اون آقاجان و خانم جانت.چی جواب اونارو بدم؟مگه باور می کنن من از فرار تو بی خبر باشم،چکار کنم...مجبورم به خاطر تو هم که شده،زن جواد آقا بشم تا دهن همشون بسته بشه و قائله بخوابه.»بعد هم شروع کرد به مسخرگی و آواز خواندن که هر چی می کشم از دست دوسته،دوست.

«مهری جان...من دیگه باید برم.تو هم برو به امتحانات برس.حسابی از در خواندن انداختمت،منو ببخش.»

«برو به سلامت،یه وقت دیدی منم شش ماه دیگر با آقای احمدی زدیم توسر و کله هم و اومدم پیشت.از همین حالا به فکر یک اتاق اضافه برای من باش.»

«خدانکنه،ان شاالله خوشبخت باشی و با شوهرت بیای،خوب،خداحافظ.»


romangram.com | @romangram_com