#روز_قضاوت_پارت_126

نیم ساعت به حرکت قطار مانده بود که به راه آهن رسیدم.گیج بودم.نخستین باربود که مسافرت می کردم.کنار خانمی روی صندلی نشستم.حال خوبی نداشتم.بغض گلویم را می فشرد و با تمام قوا سعی می کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم.به قول مهری،ممکن بود مردم مشکوک شوند و ماموران تصور کنند دختر فراری هستم... مگرنبودم؟مگر از خانه امن و امان پدرم فرار نکرده بودم؟مگر از دو طفل بی گناهم فرار نکرده بودم؟تنها فکر بودن در کنار رضا و تکرار لحظه های خوشی که با او داشتم دلم را گرم می کرد.

شب سختی را گذراندم.صبح زود که به تهران رسیدم،آنقدر دستپاچه بودم که نزدیک بود وسایلم را جا بگذارم.مثل دهاتیها با دهانی باز اطرافم را نگاه می کردم.باربرهای راه آهن با لهجه قشنگی جلوی مسافران را می گرفتند تا بارشان حمل کنند.از ترس بدنم به لرزه افتاده بود.اگر رضا نمی آمد چکار می کردم؟نمی دانستم کدام طرف بروم و چکار کنم.ناگهان قامت رعنای رضا را پس از شش ماه ماه بین مستقبلان تشخیص دادم و با دیدنش زار زار گریستم.چند نفری خیره نگاهمان می کردند.

حال رضا،دست کمی از من نداشت.هیجان زده و خوشحال به نظر می رسید.با مهربانی دست روی شانه ام گذاشت و گفت:«آخرش آمدی عزیزتر از جانم...حقا که در عاشقی دست منو از پشت بستی.بریم نازنینم.»بعد با یک دست ساک کوچکم را از دستم گرفت و در حالی که دست دیگرش همچنان روی شانه هایم بود به طرف لندرور خاکستری رنگ اداره اش راهنمایی ام کرد.کنار دستش نشستم،پس از مدتها نخستین باری بود که احساس خوشبختی می کردم.همه چیز برایم جالب بود.شلوغی خیابانهای تهران،زنان خوش پوش که باسر و مویی آراسته در خیابانها راه می رفتند.هوای دل انگیز بهاری و بوی خوش ادوکلن رضا که گویی همیشه در شامه ام بود آن چنان سرحالم آورده بود که آرزو داشتم زمان در همان لحظه متوقف می شد.رضا همان رضای همیشگی بود.همان جمله های زیبا و رفتاری که مرا به اوج سعادت و نیک بختی می رساند.

تمام طول راه،رضا از خودش گفت.از اینکه با چه حال و روزی به تهران آمده تا من بدون دغدغه و فکر و خیال به زندگی ام بپردازم.فهمیدم که با یکی از روسای اداره به طریقی آشنا بوده که باعث و بانی استخدامش شده و به خاطر درستی و ایمانش ،حتی اتاقی جهت سکونت در یک شرکت خصوصی مجانی در اختیارش قرار داده اند تا در شروع کار بتواند مقدمات زندگی اش را در تهران فراهم کند.

محل زندگی رضا در یکی از خیابانهای مصفای بالای شهر تهران،در شرکتی نیمه دولتی بود.یک اتاق و یک آشپزخانه یا در واقع آبدارخانه کوچک بود در قسمتی جدا از قسمت کاری شرکت،با یک حیاط باصفا و پر از دار و درخت.ساختمان نوساز و جدیدی بود.از همان روز در عالم خیال به تزیین همان یک اتاق خوش منظره پرداختم.چقدر آرزو داشتم کدبانوی همان اتاق کوچک باشم.

به محض ورودم،رضا پذیرایی شایسته ای از من به عمل آورد.رفتارش با من همچون کودکی نازپرورده بود.غذا دهانم می گذاشت و میوه را برایم پوست می کند،کاری که هرگز کسی برایم نکرده بود.

آن روز جمعه بود و شرکت تعطیل.تا شب تمام وقایعی را که برایم رخ داده بود با آب و تاب بسیار و بدون کم و کاست برایش شرح دادم.با متانت و بدون آنکه ابراز عقیده ای بکند گوش کرد.گاهی از چهره گرفته و اندوهناکش می فهمیدم سخت دلش برایم می سوزد.برای شام مرا به یک رستوران در حوالی شرکت برد.

آنقدر احساس خوشبختی می کردم که خانواده ام را از یاد برده بودم.بعد از شام به خانه برگشتیم.همه اتاقهای شرکت را نشانم داد.اتاق منشی،اتاق رئیس،بایگانی،آبدارخانه و محل سکونت خودش که به وسیله راهرویی از همه آن دم و دستگاه جدا میشد.

اتاق خوابش،دری رو به تراس داشت که از آنجا وارد حیاط می شد و از دستشویی و توالت گوشه حیاط استفاده میکرد.کنار اتاق محوطه ای بود به مساحت یک در دو متر با دو کابینت و یک گاز رومیزی و سماور که آشپزخانه او محسوب میشد.همه چیز به نظرم عالی و بدون نقص می آمد.برای من حتی از زندی در یک قصر هم بهتر بود.

romangram.com | @romangram_com