#روز_قضاوت_پارت_127
پس از خوابی راحت صبح زود روز بعد از با شادمانی و سرخوش از خواب بیدار شدم.عاشقانه به صورتم خیره شد و گفت:«منو ببخش طلعت جان،باید برم سرکار.تا یک ساعت دیر کرکنان شرکت می رسن،تو از اتاق بیرون نیا.سعی کن استراحت کنی،من زود برمی گردم.»
به خاطر آوردم که شنبه است و می بایست طبق قرارم به مهری زن بزنم.به تلفن کنار اتاق خیره شدم و گفتم:«رضا جان،من باید به مهری زنگ بزنم.دلم شور بچه ها را می زند،میشه از اینجا تماس گرفت؟»
«چرا نشه؟مگه مهری تلفن داره؟»
«راستش نه،باید به کفاشی شما زنگ بزنم.مهری بعد از تعطیل شدن دبیرستان می ره آنجا.»
لبخندی زد و گفت:«مغازه؟یادش به خیر،دلم برای مشهد خیلی تنگ شده.راستی صبحانه بالای سرت حاضره.سعی کن استراحت کنی تا من برگردم.»
رضا رفت و من،غرق در اندیشه،در عالم خیال آنقدر احساس خوشبختی می کردم که همه اش نگران بودم مبادا اتفاقی غیرمنتظره سعادتم را برهم بریزد.
یک ساعت بعد،کارمندان یکی یکی آمدند.صدای تق و تق ماشین تایپ به وضوح شنیده میشد.تا ساعت دوازده مردم و زنده شدم.دلواپس خانه بودم.خیلی دلم می خواست بدانم خانم جان و آقاجان بعد از خواندن نامه ام چه کرده اند و بچه هایم در چه حال هستند.
تلفن زدم.دفعه اول مهری هنوز نرسیده بود،چند دقیقه بعد دوباره تلفن کردم.مهری گوشی را گرفت خدا می داند وقتی صدایش را شنیدم چه حالی پیدا کردم.زیاد سرحال نبود.پرسیدم:«چه خبر؟»
romangram.com | @romangram_com