#روز_قضاوت_پارت_128

«هنوز سراغ من نیامده اند،اما مطمئن باش بچه ها خوبند،اونا که بیشت از تو بهشان رسیدگی می کنند.بگو ببینم اونجا چه خبره؟»

«اگه بدونی مهری جان رضا چقدر خوشحاله، از دیشب تا به حال اینقدر به من محبت کرده که حد و حساب نداره.خونه اش توی یک شرکته.»

«راجع به ازدواج حرفی نزده؟»

«نه بابا،آخه به این زودی؟الان رفته سرکار.»

«خوب،خوش باشین.»

ده دقیقه صحبت کردم.می ترسیدم بیشتر از این با تلفن شرکت صحبت کنم،به خصوص که احساس کردم کسی برای یک لحظه گوشی را برداشت و گذاشت.دوباره شنبه را قرار گذاشتم.اما مهری قول صد در صد نداد.

یک هفته به همین منوال گذشت،روزهایی خوب و رویایی.رضا کوچکترین اشاره ای به تمایل به ازدواج با من نکرد.دلم هوای بچه هایم را کرده بود.هر چه بیشتر به آن محیط عادت می کردم،از هیجانم کاسته میشد،اما همه چیز برایم با ارزش بود و دوست داشتنی.

یک روز بعد که برای ناهار به رستورانی رفته بودیم،رضا پرسید:ببینم طلعت جان،چیزی از تو می پرسم دلم می خواهد سرسری جواب ندی،خوب فکر کن و صادقانه جواب بده.»

قلبم در سینه فرو ریخت.

romangram.com | @romangram_com