#روز_قضاوت_پارت_129


«دلت برای خانه و زندگیت تنگ نشده؟»

تا دهان باز کردم،گفت:«نه،نه،قرار شد خوب فکر کنی.»

کمی بعد جواب دادم:«رضاجان،من از خانه و زندگی ام نفرت داشتم.فقط دلم برای بچه ها تنگ شده.»

«اگه من ازت بخوام به خاطر من حاضری برگردی و با شوهر و بچه هایت زندگی کنی؟»

«این چه حرفیه؟اگر من می خواستم برگردم که نمی اومدم،من همه پلها را پشت سرم خراب کردم تا کنار تو باشم.»

«اما من هیچ قولی به تو ندادم.»

«من که از تو انتظاری ندارم.اگه کمکم کنی حاضرم کار کنم تا سربارت نباشم.»

«مسئله این حرفها نیست.موضوع خیلی مهمتره،پای دو طفل بی گناه در بینه که همه امیدشان تو هستی.»


romangram.com | @romangram_com