#روز_قضاوت_پارت_130

اشک از چشمانم سرازیر شد.یاد بچه هایم افتادم.خیلی آرام،در حالیکه اشکهایم را می زدودم گفتم:«می دانم رضا جان،تو دیگه منو نمی خوای،از همون روزی که فهمیدی من یکبار ازدواج کردم از چشمت افتادم،ولی به خدا انتظار زیادی ندارم،همین که محبت تو را داشته باشم برایم بسه.اون هم تا هر وقت تو بخوای.»

رضا گفت:«دیوونه...من که همیشه گفتم تا آخ عمر می تونی روی من حساب کنی.تا آنجا که بتوانم کمکت می کنم.حالا چه با من باشی و چه نباشی،هیچ فرقی نمی کنه...»

از حرفهای آن روز رضا اینطور استنباط کردم که باید فکر ازدواج با او را از سرم بیرون کنم.صدالبته که به او حق می دادم.

باز شنبه رسید و روز تلفن به مهری.شماره مغازه را گرفتم.قاسم گوشی را برداشت.هنوز احوالپرسی نکرده بودم که مهری گوشی را از دستش رفت.

«ای طلعت...الهی خدا بگم چی کارت کنه.اگه بدونی آقاجانت چه بلوایی به پا کرده.برای اولین بار از پدرم کتک خوردم...ولی مطمئن باش من بیدی نیستم که با این بادها بلرززم.تا آخرین لحظه قسم آباد و اجدادم را خوردم که خبری از تو ندارم...اما بگذار یه چیزی بهت بم.دیگه قید برگشتنو باید بزن.آقاجانت به خونت تشنه است.همه فامیل از فرارت باخبر شدن.خانم جان هر روز نفرینت می کنه.گاهی ربابه را می بینم.به او هم رسیده،برای من قیافه می گیره،اما زیر زبانشو خوب می تونم بکشم.راستی دیروز سعید و حمید را دیدم ترگل و ورگل .آقاجانت برای سعید یک دوچرخه خریده،آورده بودشان توی کوچه.»

«از جواد چه خبر؟»

«هیچی...ربابه می گه فرار تو رو ازش پنهون کردن.او تنها کسیه که نمی دونه.هفته ای یکبار می آد بچه هارو می بینه و می ره.ببین،من دیگه باید برم،دیرم میشه،تا هفته دیگه اگه بتونم بازم می آم مغازه.راستی تو چطوری؟از خودت بگو؟»

«من خیلی خوبم مهری جان.خیلی خوب.»و زدم زیر گریه.

«نه مهری جان ،نه...»

romangram.com | @romangram_com