#روز_قضاوت_پارت_131


«اقلا بگو خیلی ممنون که به خاطر من کتک خوردی،دستت درد نکنه.»

«شرمنده ام مهری جان،خداحافظ.»

فصل 14(قسمت اول)



سه هفته از اقامتم در تهران می گذشت.تا برگشتن رضا تمام روز در خانه زندانی بودم.اگر چه همیشه می گفت می توانم گشت و گذاری در شهر بزنم،اما می ترسیدم گم بشوم.جایی را بلند نبودم.بیشتر وقتم را به آشپزی برای ناهار یا شام می گذرانیدم،اما با تمام اینها ساعتها زیادی را باید در انتظار آمدن رضا می ذرانیدم.اداره اش با شرکت فاصله زیادی داشت و ساعت سه و نیم بعدازظهر میرسید.اغلب شام را بیرون می خوردیم.

دیگه به اندازه روزهای اول ذوق زده و خوشحال نبودم.احساس می کردم سربار رضا شده ام.از بی کاری جانم به لب رسیده بود.یک روز از طریق رضا با رئیس شرکت،که مردی بسیار محترم و خوش پوش بود آشنا شدم به من گفت خوشحال میشود اگر بتوانم بعنوان منشی فقط پاسخگوی تلفنها باشم.چون منشی مخصوصش کارهای متعددی را با هم انجام می داد و اینجوری بار کاری اش سبکتر میشد.

از خوشحالی نزدیک بود بال در بیاورم،من و کار بیرون؟یعنی میشدم یک زن شاغل؟!چقدر هیجان انگیز بود.هم سرگرم میشدم،هم می توانستم صاحب درآمد مستقلی باشم.

آقای مهندس فتاحی مرد بسیار نازنینی بود و برای من بعنوان نامزد رضا احترام زیادی قایل بود.


romangram.com | @romangram_com