#روز_قضاوت_پارت_132

از فردای آن روز مشغول کار شدم.خانم رضوانی رموز کار منشی گری را خیلی کوتاه برایم شرح داد.چقدر روزگارم با گذشته فرق کرده بود.مرتب و منظم پشت میزم می نشستم.روز اول کارم،رضا با گذاشتن دسته گلی زیبا روی میز حسابی غافلگیرم کرد.رضا مرد خوش طینتی بود و در هیچ مورد پاپیچم نمیشد.اگرچه نظر او را در انجام هر کاری مقدم میشمردم،اما جوابش همیشه این بود هر طور خودت دوست داری،یا هر طور تو راحتتری.

اقامتم به یک ماه رسیده بود که در کارم جا افتادک.با دقت و وسواس زیادی که در همه کارها از خودم نشان می دادم نظر مساعد آقای مهندس را حسابی جلب کرده بودم.زندگی بسیار شیرینی داشتم.اگرچه می فهمیدم که حکم یک معشوقه را برای ضا دارم،اما دوستش داشتم و به همین قانع بودم.با وجود اینکه تمام وقتم را در شرکت صرف وظایفم می کردم،سعی داشتم،کدبانوی خوبی نیز باشم.لباسهای رضا را می شستم و اتو می زدم، ناهار و صبحانه اش را در بهترین و زیباترین شکل جلویش می گذاشتم.رضا هیچ فرقی با گذشته نکرده بود.صمیمی و مهربان و عاشق پیشه.درستکار و با ایمان.روزی نبود که در قالب محبت آمیزترین جمله ها مرا تشویق به برگشتن بالای سر فرزندانم نکند.من هم با قاطعیت می گفتم که حاضر به انجام هر کاری هستم که او را خوشحال کند،جز این یکی.

آن روز شرکت به علت تولد حضرت فاطمه تعطیل بود.مدیر شرکت که گویا ارادت خاصی به حضرت زهرا داشت.همه ساله در تولد آن حضرت شرکت را تعطیل می کرد وقتی از خواب بیدار شدم رضا صبحانه مفصلی با سلقه در یک سینی چیده و به رختخواب آورد.این کارهایش شگفت زده ام می کرد.همیشه دوست داشت با کاری جالب با حرکتی قشنگ غافلگیرم کند.از تحسین و تمجیدی که از او می کردم لذت میبرد.

صبحانه را لقمه لقمه به دهانم می گذاشت.اگرچه آدم آرام و خوش اخلاق و خونسردی بود،ولی آن روز با همیشه فرق داشت.از صبح زود حمام گرفته و صورتش را اصلاح کرده بود.بوی ادوکلن مورد علاقه ام در همه اتاق پخش شده بود.پیراهن روشن و شادی به تن داشت.همین که خواستم طبق معمول هر روز برای تهیه و تدارکات ناهار به آشپزخانه بروم،با لحنی خوشایند گفت:«ولش کن،امروز آشپرخانه تعطیله.»

«چی شده،خیلی سرحال به نظر می آی؟»

خندید و گفت:«برای اینکه عروسک زیبایی مثل تو را در کنارم دارم.»

به حرفهایش عادت کرده بودم.از زیباترین کلمه ها استفاده میکرد.سخنانی که هر زنی را به عرش می رساند.

گفت:«برو حاضرشو بریم بگردیم.»

خیلی خوشحال شدم.یک هفته بود که از شرکت جز برای خرید خارج نشده بودیم.دلم حسابی گرفته بود.روزی نبود که رضا نصیحتم نکند و رشته صحبت را به بچه هایم نکشاند.نمی دانم چه منظوری از این حرفها داشت،با اینکه از قاطعیت تصمیم من مطمئن بود و با وجود اینکه با هر بار صحبتش دلتنگی ام بیشتر میشد و به اندوهی عمیق دچار میشدم،باز هم با هزار و یک زبان تشویقم می کرد.

romangram.com | @romangram_com