#روز_قضاوت_پارت_133
آن روز از من خواست حسابی به خودم برسم.تعریف و تمجید زیادی که رضا از ظاهرم می کرد باعث شده بود بیشتر اعتمادبه نفس پیدا کنم.
عجیب بود که رضا با آن همه اعتقادی که به مذهب داشت و حتی نمازصبحش کبار قضا نمیشد،ولی مرا در لباس پوشیدن و ارایش کردن آزاد می گذاشت.بعضی وقتها فکر می کردم چون زنش نیستم این قضیه اهمیتی برایش ندارد.
لندرور اداره روزهای تعطیل در اختیارش بود.گرچه زیاد راضی به استفاده شخصی از آن نبود .معتقد بود او را مدیون می کند،.ولی چاره ای نداشتیم.چون بدون وسیله در تهران گشتن کار پرخرجی بود که با درآمد ما جور در نمی آمد.ما به ندرت از ماشین اداره استفاده می کردیم.
آن روز خودم را به سبک دختران تهرانی آراستم و کنار دستش نشستم.تمام طول راه اشعاری بی سر و ته را زمزمه می کرد که نشان از شادی بیش از حدش داشت.
سر رراه،جلوی یک قنادی نگه داشت و گفت:«روز عید باید شیرینی خورد،ه جور شیرینی دوست داری عزیز دلم؟»
«هر چی تو بخوای من همان را دوست دارم.»
پس از چند دقیقه با جعبه ای شیرینی سوار ماشین شد و به مقصد نامعلومی راه افتاد.مرتب سربه سرم می گذاشت و حرفهای بامزه میزد.نیم ساعتی راه رفتیم.مثل این بود که دنبال نشانی جایی می گشت.سرش را از پنجره خم کرده و تابلوها را نگاه می کرد.ناگهان دور زد و مقابل یک ساختمان قدیمی نگه داشت و گفت:«بفرمایید خانوم خانوما،بریم.»
«کجا؟»
romangram.com | @romangram_com