#روز_قضاوت_پارت_134

«نکنه سواد نداری،خوشگله.خودت بخون،دفتر خانه شماره صد و بیست و چهار،محضر ازدواج.»

خدای من،محضر.دست و پایم شروع به لرزیدن کرد.حس می کردم گر گرفتم.رضا از تماشای من غرق لذت و غرور شده بود.عاقبت سکوت را شکست و گفت:«چرا پیاده نمی شی،مگه دلت نمی خواد زن من بشی.»

خدایا چه جمله زیبایی.مرتب در ذهنم تکرار میشد.دستهای یخ کرده و لرزانم را گرفت و گفت:«باورت نمی شه،ها؟»و دستش ا به جیب بغل کتش برد و چیزی بیرون اورد و با همان خونسردی همیشگی اش به طرفم دراز کرد«این مگه شناسنامه شما نیست،عروس کوچولو.»

خداوندا،لابد خواب می دیدم.چه رویای شیرینی،نکند بیدار شوم و ببینم خوابی بیش نبوده .در حالیکه می لرزیدم پیاده شدم.دستم را محکم گرفت و از پله های بلند و باریک محضر بالا رفتیم.دفترانه خلوت بود.این عادت رضا بود که با همه خیلی خودمانی و راحت برخورد می کرد و همیشه طنزی چاشنی جمله هایش بود به همین دلیل همیشه کارهایش را راحت از پیش می برد و محبوب همه واقع میشد.

خیلی خونسرد و راحت به مرد مسنی سلام کرد و گفت:«حاج آقا،ما آمدیم به سنت پیامبر عمل کنیم .اینم شناسنامه هامون.اینم عیال آینده ام»

حاج اقا به خنده افتاد و گفت:«مبارک است ان اشاالله،خانم هجده سال دارند؟»

«بله حاج آقا.»

«شهودتان کجا هستند؟»

رضا با تعجب پرسید:«شهود؟»

romangram.com | @romangram_com