#روز_قضاوت_پارت_96
«نه اشکالی نداره،الان میریم روشنش میکنیم.»
رضا کمی به فکر فرو رفت و گفت:«راستش من می ترسم.»
حالت بچه گانه ای به صورتم دادم و با ناز گفتم:«از کی رضاجان؟از من؟»
«نه،نه،ازخودم...توچه می دونی ته دل من چی میگذره.اگه مرد بودی می فهمیدی،می ترسم کار دست خودمون بدیم به خدا،از بس دوستت دارم اینون نمیخوام...یعنی اینجوری نمیخوام.دلم میخواد تو رو با سرافرازی ببرم خونه ام.مثل یک شاهزاده خانم.یک جوری خدا هم از ما راضی میشه.»
وای که این مرد چقدر با ایمان بود.درست برعکس من که همان یک ذره ایمانم را هم به پای عشق او داده بودم.
وارد خانه شدیم.فضای اتاقش گرم و بوی خوبی همه جا را پر کرده بود.همان بوی همیشگی،بوی عشق،بوی دوستی و محبت.چادرم را از سرم انداختم.بخاری را برایم روشن کرد.مرد مهمان نوازی بود.زود سراغ سماور رفت و گفت:«طلعت جان،ببخش امروز هیی برای پذیرایی از تو ندارم.از بس گفتی دیرم میشه سر راه هم چیزی نخریدم.»
باز با لحنی ملایم گفتم:«من فقط تو رو میخوام،هیچی دیگه نمیخوام.»
«من که دربست نوکرتم،دیگه چی میگی؟»
«خدانکنه،توآقایی...یک اقای به تمام معنا.»
romangram.com | @romangram_com