#روز_قضاوت_پارت_95
گفتم:«مهری جان،جون تو و جون بچه ها...به خیال گذشته نباشی،حمید با تکیه به دیوار از جایش بلند میشه،تورو خدا مواظبش باشی.»
«اوه،مگه میخوای بری سفر قندهار خانم جان؟از حالا گفته باشم من دو ساعت بیشتر تحمل این وروجکها را ندارم،اگر دیر کنی می ذارم میرم.»
می دونستم راست نمیگه،ولی نگه داشتن دو بچه کوچک کار ساده ای نبود،به خصوص برای مهری که تجربه ای هم نداشت.بیشتر ترس او از سرزده آمدن جواد بود.همیشه میگفت از آدم دیوانه باید ترسید.
خداحافظی کردم.دو هفته رضا را ندیده بودم.دلم برایش پر میزد.تمام طول راه خودم را مجسم میکردم که در حال دلبری از رضا هستم.با خودم عهد کردم پیشنهاد رفتن به کافه قنادی را رد کنم.برای آراستن موهایم با وسایل اندک آن زمان خیلی زحمت کشیده بودم.دلم میخواست برق تحسین را در چشمان رضا ببینم.
مغازه خلوت بود.بوی خوش چرم شامه ای را نوازش میداد.بخاری کوچکی روشن بود که فضای مغازه را گرم و مطبوع می ساخت.رضا به محض دیدن من،مثل فنر از جا پرید و بدون آنکه به پسربچه پادو توجه کند گفت:«سلام عزیز دلم،چه عجب آمدی...به خدا اگه این هفته نمی دیدمت تمام خیابانهای شهر را وجب به وجب دنبالت میگشتم و پیدات میکردم.»
قلبم در سینه فرو ریخت.گفتم:«رضا جان،من زیاد وقت ندارم.اگه موافقی زود بریم.»
رضا با دستپاچگی سفارشاتی به هاشم،پادوی مغازه کرد و در دخل را قفل کرد و به طرف قنادی راه افتاد.اهسته،درحالیکه خودم را برایش لوس میکردم گفتم:«رضاجان،من دیگه حوصله اون قنادی رو ندارم.با این چادر چاقچور خسته میشم و راحت نیستم،بیا بریم خونه.»
«.آخه موقع آمدنم بخاری را خاموش کردم،ممکنه اتاق سرد باشه وسرما بخوری.»
romangram.com | @romangram_com