#روز_قضاوت_پارت_94

سر و صورتم را شستم و مثل مرغی که از قفس آزاد میشه پریدم بیرون. نیم ساعت بعد پیش رضا بودم،توی خونه پر از عشق و صفا و صداقتش.

سعی میکرد به بهانه ای که میشود مرا از خودش دور نگه دارد و به من نزدیک نشود.چقدر از این همه ایمان و خودداری اش کیف میکردم.باز همون حرفهای عاشقانه و همون جمله های پر از مهر که مرا به اوج آسمانها میبرد.

یک بند اصرار میکرد با پدر و مادرم صحبت کند.میگفت که به اندازه کافی پس انداز دارد و خواهر و برادرهایش نیز کمکش میکنند.التماس میکرد و می گفت طاقتش تمام شده و باید تا بیشتر گناه نکردیم به هم حلال شویم.از حرفهایش جگرم میسوخت و آتش می گرفتم.برای اینکه دق دلیم را خالی کنم بیشتر عشوه گری میکردم.دستهای لرزانش را می بوسیدم و از زجری که میکشید غرق در لذت میشدم.

آن روز بیشتر از یک ساعت نماندم.وقتی به خانه برگشتم عذراخانم خانه را تمیز کرده بود و چای دم کرده ومنتظر ناهار نشسته بود.

روزها همچنان از پی هم می گذشت و فصل پاییز به آخر میرسید.هوای خشک سرفه های اقاجان را بیشتر کرده بود.مثل گذشته ،زود به زود به آنها سر نمی زدم.روحیه ام خیلی با گذشته فرق کرده بود.دیگر تنهایی آزارم نمی داد.فکرم خیلی مشغول بود.رضا هدیه های زیادی برایم میخرید که نزد مهری به امانت می گذاشتم.مهری هم هفته ای دوبار پس از تعطیل مدرسه به من سر میزد و ساعتها با هم صحبت میکردیم.به تازگی خواستگار پروپاقرص پیدا کرده بود که پانزده سالی از او بزرگتر بود و از همکاران پدرش بود.دلم نمی خواست مهری ازدواج کند.می ترسیدم شوهرش مانع آزادی او بشود و یا آنقدر سرش گرم زندگی بشود که مرا از یاد ببرد.

مدتها بود به خانه رضا نرفته بودم و طبق خواست او یکدیگر را در کافه قنادی طلوع ملاقات میکردیم.کافه کوچکی بود که پاتوق دختر و پسرهای آن زمان بود.گوشه دنجی را انتخاب کرده بودیم که هر بار یک ساعتی در آنجا با هم گفت و گو میکردیم.دل و جراتم نسبت به قبل بیشتر شده بود.شاگرد مغازه و حتی پسرعمه رضا مرا به خوبی می شناختند و از روابط عاشقانه من و او مطلع بودند.تنها ترسم از برملا شدن از ازدواج و داشتن دو فرزندم بود.دیگر از جواد کوچکترین ترسی به دل نداشتم و به دنبال بهانه ای برای جدایی و طلاق بودم.

زمستان هم اغاز شده بود.جواد نسبت به گذشته بیشتر در خانه بود و همین باعث رنجم میشد،اما من برگ شده بودم و با تجربه چهار ساله ای که از ازدواج با او داشتم دیگر حرفهایش را نمی خریدم و مثل گذشته در مقابلش ضعف و زبون نبودم،دلم گرم شده بود.بیشتر به خودم می رسیدم.اینکه احساس میکردم وجودم برای کسی اهمیت دارد باعث شده بود که بیشتر به خودم بها بدهم.

به زور و اصرار از او پول میگرفتم.لباسهای مد روز می پوشیدم و در مقابل نگاه های پر از خشمش خودم را می آراستم.

یک روز طبق قراری که برای نگه داشتن با مهری داشتم،از صبح زود به عشق دیدن رضا از خواب بیدار شدم و بچه ها را روبه راه کردم.وضعیت خانه را سروسامان بخشیدم.حالا نوبت خودم بود.لباس مشکی یقه بازی را پوشیدم که تازگی خریده بودم.شیشه عطر کوچک اهدایی رضا را که مثل جانم دوست داشتم و از ترس جواد در هزار سوراخ پنهانش میکردم،آوردم و مقداری از آن را به خودم زدم.نیم تنه گرمی روی لباسم پوشیدم و چشم به ساعت دوختم و منتظر مهری نشتم.بیچاره به خاطر من مجبور به غیبت از مدرسه شد.ساعت هشت و نیم بود که سرو کله ش پیدا شد.سرحال و بانشاط بود.مثل همیشه صورت یکدیگر را بوسیدیم.

romangram.com | @romangram_com