#روز_قضاوت_پارت_93
باید می رفتم باید رضا را می دیدم،از هر کسی بیشتر به او احتیاج داشتم.
صدای زنگ در از جا پراندم.عذراخانم مثل برق از خانه اش بیرون پرید.قال و قیل بچه ها نمی گذاشت بشنوم با چه کسی صحبت میکند.پس از بستن در،پشت در اتاقم ایستاد.بدون آنکه تعارفش بکنم در را باز کرد و داخل شد.حوصله اش را نداشتم،اما از تنهایی دلم به تنگ آمده بود،حتی بهم صحبتی با او راضی شده بودم.بدون رودربایستی نشست و شروع کرد به پرچانگی.
«دخترم...عزیزم،چرا زندگیت رو اینطور سیاه میکنی؟نگاه کن بچه هات رنگ به رخسار ندارن،حیف جوونیت نیست؟آخه چرا شماها مرتب مثل سگ و گربه به هم می پرید؟یک کمی هم به فکر این بچه ها باشید.خوب مادرجون....تو که میدونی شوهرت بد دله،چرا میری بیرون؟بذار خودش بره.بی کاری؟»
فهمیدم جواد سیر تا پیاز را برایش بازگو کرده.همین طور یکریز ور میزد،ولی من همه حواسم پی نقشه تازه ام بود.باید رضا را می دیدم.راضی کردن عذراخانم کاری نداشت.چون رگ خوابش را می دانستم.بدون آنکه بفهمم چه میگوید حرفش را قطع کردم و گفتم:«ببین عذراخانم،حالا وقت این حرفها نیست.من حالم خیلی بده،اگه می تونستی فقط دو ساعت پهلوی بچه ها بمونی،خودمو به یه دکتر نشون می دادم.»
«نه،ننه جان،من حوصله دردسر ندارم.می خوای جوادآقا از خانه بیرونم کنه؟بهم گفته مواظبت باشم.»
«من زود برمیگردم.سر راه چلوکبابی یک کم غذا برای هر دوتامون میگرم ظهر با هم می خوریم.خیلی ضعیف شدم.باید یک کم خودم را تقویت کنم.جواداقا نمیآد،مطمئن باش.اون الان چند کیلومتر از مشهد دوره...»
آخ که چقدر این زن دغل باز بود.زود مثل بوقلمون رنگ عوض کرد.من و منی کرد و گفت:«راست میگی ننه،زیر چشمات این هوا گود افتاده،دلم برای این بچه میسوزه که تو شیرش میدی...برو خاطرت جمع باشه،اما اگه جوادآقا آمد مبادا بگی من خبر داشتم ها،بگو گولش زدم.بگو کلید رو دزدیدم،قول میدی؟»
«باشه،به جان بچه هام قول میدم.»
romangram.com | @romangram_com