#روز_قضاوت_پارت_92

به تته پته افتادم و گفتم:«دارو خانه بسته بود،تا چند تا کوچه پایین تر پیاده رفتم شاید داروخانه دیگری پیدا کنم،.ولی نبود.»

«اره ارواح عمه ات،تو گفتی منم باور کردم...کدوم گوری رفته بودی که چشمای دریده ات سرخه.»

بعد با دست محکم زد زیر پاکت نبات و ادامه داد:«کی دست از دروغ گویی هات برمی داری سلیطه...بگو رفته بودم با پسرهای محله لاس بزنم.»

بعد با مشت به شانه ام کوبید.«بگو رفته بودم سر و هیکلمو به نمایش بذارم.»

من که دیگه اون طلعت قبلی نبودم و دلم گرم بود که اون طرف شهر کسی هست که دوستم دارد و به خاطرم حاضر به همه کاری میشود گفتم:«الهی دستت بشکنه نامرد بی غیرت!خوب کردم.هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته.حقته کثافت عوضی...ازت بیزارم.»

جواد که مات و مبهوت شده بود مثل پلنگ زخمی به طرفم حمله ور شد و تا جایی که میخوردم کتکم زد.سعی کردم چادرم را بردارم و بزنم بیرون.چنان دو دستی بازوهایم را چسبیده بود که از درد بیحال شدم و به زمین افتادم،بعد سراغ در اتاق رفت و آن را از داخل قفل کرد و گفت:«چیه...فکر کردی ایندفعه هم از اون دفعه هاست که فوری بری و بابا ریغوتو بفرستی سراغم .می کشمت،به خدا زندت نمی ذارم.»

من داد می زدم و بچه ها با من هم صدا شده بودند.جگرم برای سعید کباب شد.با سر و مویی ژولیده و زانوانی که از شدت ضعف تا میشدند کنار ایستاده و از ترس می لرزید.

تا دو روز بعد ،جواد سرکار نرفت و مثل زندانبانی مراقبم بود.بعد هم رفت سراغ عذراخانم .کلید در را به او سپرد و گفت:«تا وقتی برنگشته ام نه کسی حق آمدن به خانه ام را دارد و نه او حق دارد پایش را از در بیرون بگذارد.بعد هم گورش را گم کرد و رفت.

ایندفعه خوشبختانه به سر و صورتم اسیبی نرسیده بود،اما تمام تنم سیاه و کبود بود.روز اول مثل آدمهای دیوانه بدون آنکه هیچ کار ی انجام دهم دور خودم چرخیدم و در طول اتاق راه رفتم.با خودم حرف میزدم..از هجوم فکر و خیال سرم مثل کوه روی تنه ام سنگینی میکرد.بچه ها ژولیده و کثیف،یک ریز نق می زدند.خانه ام بازار شام شده بود.

romangram.com | @romangram_com