#روز_قضاوت_پارت_91


فصل10



آغاز فصل پاییز بود و شروع سال تحصیلی جدید.مهری سال چهارم دبیرستان را می گذراند.ارتباط تلفنی ام با رضا همچنان ادامه داشت،اما به علت بیماری سرخک که سعید را حسابی از پا انداخته بود،بیست روز تمام نتونستم با رضا ملاقات کنم.آن شب سعید تازه از بستر برخاسته بود.به حدی لاغر شده بود که شکل و شمایلش دلم را کباب میکرد.بیچاره خانم جان و اقاجان مرتب به دیداریش می آمدند و هربار اسباب بازی جدیدی به او هدیه میدادند.سه روز بود که جواد از خانه بیرون نرفته و مدام ور دلم نشسته و دستور میداد.برای شنیدن صدای رضا حال و روزم را نمی فهمیدم.به هوای خریدن دارو برای سعید،از خانه بیرون زدم.تلفن عمومی شلوغ بود.مدتی منتظر نوبت ایستادم.شماره مغازه را گرفتم از بخت بدم مشغول بود.جایم را به نفر بعدی دادم.قریب یک ربع این عمل را تکرار کردم .دلم مثل سیر و سرکه میجوشید،ولی عاشق بودم و بی تاب.تا آنکه موفق شدم.به محض شنیدن صدای رضا،زدم زیر گریه.رضا خیلی ترسیده بود.پرسید:«چرا گریه میکنی؟من که مردم از بس به تلفن زل زدم،تو رو خدا بگو ببینم چی شده؟»

«رضا جان .دلم از دلتنگی می میرم.»

«الهی قربونت بره رضا،یعنی از اون چشمهای قشنگت به خاطر من داره اشک می ریزی؟الهی بمیرم و نبینم...پس چرا نمی آی پیش این عاشقت؟»

«نمی تونم رضاجان،به خدا،هر شب خوابتو می بینم.»

«آخه خواب چه فایده داره؟بیا خودمو ببین که از عشقت روز و شب برام نمونده.»

نمی دونم چه مدت با هم صحبت کردیم.با شنیدن صدای تقه به شیشه باجه،عجولانه خداحافظی کردم.منتظران با عصبانیت نگاهم میکردند.راستی که آدم عاشق دیوونه است.آنقدر وقت را از دست دادم که داروخانه بسته شده بود.نمی دونستم چکار کنم.حسابی دیر کرده بودم.از عطاری سرکوچه قدری جوشانده و نبات خردم.دلم بدجوری شور میزد همین که وارد خانه شدم جواد با شک و تردید نگاهی به چشمهای متورم و سرخ شده از گریه ام انداخت و گفت:«کجا رفته بودی؟کو داروهایی که خریدی؟»


romangram.com | @romangram_com