#روز_قضاوت_پارت_90
«نه به خدا،باور کن بعد از اینکه نامه اونو نشون دادی فقط قصد داشتم بهش تلفن کنم و بگم دور منو خط بکشه،اما اینقدر اصرار کرد که دلم برایش سوخت.یه روزم به سرم زد و رفتم مغازه.»بعد هم همه ماجرا را با آب و تاب و بدون آنکه نکته ای را جا بیندازم برایش تعریف کردم.وقتی حرفهایم تمام شد،مهری حسابی رفته بود تو فکر.»
«حالا چکار کنم مهری جان....نمی دونی چه التماسی میکنه که بیاید خواستگاری.»
بازم مهری شوخی اش گل کرد و گفت:«خوب میخواستی یک روز که جواداقا وقت داره بگی بیاد و کارو تموم کنه،اگه روت نمیشه میخوای من بهش بگم؟»
او می گفت و من می خندیدم.تا اینکه جدی شد و گفت:«ببین طلعت جان،از من بشنو حیقتو بهش بگو،میدونم این رضا از اون عاشق پیشه هاست که اولش ممکنه کمی ناراحت بشه،اما بعد بهت میگه که همینطوری هم قبولت داره.حاضرم قسم بخورم.تو هیچی تجربه نداشته باشم توی شناختن پسرها دارم.»
«نه ،نه،مهری جان!حرفشم نزن.رضا آنقدر مومن و باخداست که مطمئنم از من بیزار میشه.»
«آخه خنگ خدا...آخرش چی؟»
سر و صدای سعید رشته افکارمو پاره کرد.خانه را روی سرش گذاشته بود.وقتی با کسی حرف میزدم از لجش یا فریاد میکشید یا هرچی دم دستش بود را پرت میکرد توی سر و کله من.مهری از جا برخاست و بغلش کرد و گفت:«پسر عزیزم...سر و صدا نکن،یک کم دیگه طاقت بیار،همین روزا بابا رضایت میآد.»
سعید که از حرفهایش سر در نمی آورد دوباره شروع به فریاد کشیدن کرد.از بغل مهری گذاشتمش پایین و سرشو گرم کردم.گفتم:«تو رو خدا مهری جان،دیگه اسمشو جلوی این بچه نیار یک وقت یادش می مونه و تکرارش میکنه،جواد همین طوری بی دنگ می دنگه.ایندفعه می خوای جنازمو از خونه بیرون.»
آن روز مهری تا نزدیک غروب آنجا ماند.هزار و یک نقشه برای رضا کشیدیم،اما مرغ فقط یک پا داشت.هیچی نمی خواستم جز اینکه نقش دخترهای چشم و گوش بسته را ایفا کنم و اونم عاشق و بی قرارم باشه.همین برایم کافی بود.
romangram.com | @romangram_com