#روز_قضاوت_پارت_89


رضا هیچ اعتقادی به زندگی مرفه نداشت.عقیده داشت زن و شوهر اگر از ته دل خواهان یکدیگر باشند توی همین دو اتاق اجاره ای هم بهترین زندگی را می توانند داشته باشند.منم مخالفت آقاجانم را به این گونه زندگی،بهانه قرار میدادم.»

آن روز چادرم را درآوردم.دلم میخواست بیشتر از او دلربایی کنم.رضا از آن دستها مردهایی بود که متوجه همه جزئیات هستند.با بهترین و زیباترین جملات تحسینم میکرد.من هم با هر تعریف و تمجیدش،عرش را سیر میکردم و عقده هایم خالی میشد.آن روز هم بخوبی و خوشی سپری شد.رضا بی نهایت نجیب و خوددار بود و همین خصوصیتش باعث میشد با خیالی آسوده از او دلبری کنم.

به خانه برگشتم.ربابه کمی نگران شده بود،به خصوص وقتی دید دست خالی آمدم تعجب کرد.دروغی به هم بافتم،اما می دانستم که دیگر نمی توانم به این راحتی گولش بزنم.او زن دانا و باهوشی بود و دلم نمیخواست به شک بیندازمش.

وقت رفتن از او خواستم به مهری بگوید سری به من بزند.آخ که چقدر از نبودن جواد خوشحال بودم.

آن روز بساط ناهار را جمع کرده بودم که تقه ای به پنجره خورد.ایندفعه شک نداشتم که مهری آمده.حدسم درست بود،آرام و بی صدا در را به رویش گشودم.آنقدر خوشحال و سر کیف بودم که مهری متوجه تغییر حالتم شد.با همان لحن شوخ همیشگی اش پرسید:«چه خبره؟چیه؟کبکت خروس میخونه.»بعد لبهایش را کنار گوشم آورد و آهسته گفت:«نکنه سرجوادآقا رو کردی زیر آب؟»

هر دو بی صدا خندیدیم.به او اشاره کردم که هرچه زودتر وارد اتاق بشود.دوست نداشتم عذارخانم سراز کارهایم دربیاورد.با هم وارد شدیم و بساط چای را آماده کردم.روبه روی هم نشستیم.از شدت هیجان قلبم تند تند میزد.هزار بار در عالم خیال ماجرای دیدارم با رضا را برای مهری بازگو کرده بودم.

مهری زیرچشمی حرکاتم را می پایید،چون آدم کم طاقتی بود بیشتر از آن تاب نیاورد و پرسید:«بابا میگی جوادآقا رو چطور سربه نیست کردی یا نه؟میخواستی یه جوری بکشی که زیاد درد نداشته باشه.»

«تو رو خدا شوخی نکنی مهری.فقط گوش کن که یک دنیا برات حرف دارم ،اگه بهت بگم سر از خونه رضا دراوردم باورت میشه؟»


romangram.com | @romangram_com