#روز_قضاوت_پارت_88

«پیرشی دخترم...هرکاری به صلاحته بکن.اونا خوشبختی تو رو میخوان.»

«چقدر کار خوبی کردی آمدی.تازه چای دم کردم،تنهایی مزه نداره.»

مدتی با هم صحبت کردیم.طبق معمول ساکش پر بود از خوراکیهای فصل.مربای آلبالو،سبزی تازه،نان محلی که اقاجان از نجفی می آوردند.فکری مثل برق از ذهنم گذشت.

«راستی ربابه جان،می تونی یکی دو ساعت پیش بچه ها بمونی؟خیلی وقته لباس تازه ای ندوختم.اگه بشه برم همین نزدیکیها یه چرخی بزنم.شاید بتونم پارچه مناسبی پیدا کنم.»

من و منی کرد و گفت:«باشه مادرجان،فقط زود برگردی،خانم جانت می خوان برن حمام،باید به ناهار ظهر برسم.».

«باشه،باشه،زود برمیگردم.»

مثل برق لباس پوشیدم،سفارشهایی در مورد بچه ها به او کردم و از خانه بیرون زدم.وقتی به مغازه رسیدم رضا مشتری داشت دو خانم خوش پوش و متجدد در حال پرو کفش بودند. قدری ایستادم و بعد با هم به خانه اش رفتیم.این دفعه پذیرایی مفصل تری از من به عمل آورد.ظرف کوچکی میوه تمیز و شسته شده،شیرینی،چای،آجیل.و مثل بچه ها وادارم کرد از همه آنها بخورم.

آنقدر جدی در مورد ازدواج صحبت میکرد که خودمم باورم شده بود دختری ازدواج نکرده ام .حاضر بودم بمیرم،ولی از این موضوع بو نبرد.

مانده بودم چه جوابی به او بدهم.فقط می توانستم او را سر بدوانم به همین خاطر گفتم:«رضاجان!الان موقعیت مناسبی نیست.اقاجانمکمی حال ندارن،در ضمن بگذار کمی بیشتر با هم آشنا بشویم.تو هم یک کمی وضع مالی ات رو به راه شود.»

romangram.com | @romangram_com