#روز_قضاوت_پارت_87


دیگر تحمل جواد را نداشتم و برای بیرون رفتنش از خانه دقیقه شماری میکردم.

دو هفته از آخرین دیدارمان میگذشت.تعطیلات جواد به پایان رسیده بود.می ترسیدم دوباره به بهانه خرید از منزل خارج شوم.رفت و آمدم به آن خیابان حدود سه ساعت طول میکشید.رضا از من بیقرارتر بود.بعد از آخرین تلفنی که با هم داشتیم با همه اصراری که برای دیدنم داشت،قول صددرصد به او ندادم.نمی دانستم چکار کنم.بیچاره رضا فکر میکرد از پدر و مادرم واهمه دارم.

آن شب جواد بدون آنکه اصرارم برای بردنم به منزل اقاجان داشته باشد خوابید و صبح که از خواب بیدار شدم رفته بود.چقدر بدبینانه به همه چیز نگاه میکرد.تصورش از اینکه تمایلی به رفتن خانه پدرم ندارم،این بود که با آنها حرفم شده و فکرمیکرد چون حوصله قیل و قال بچه ها را ندارند مرا از سرشان باز کرده اند.خودش می برید و خودش هم می دوخت.چقدر هم از این بابت خوشحال بود.آزادش گداشتم که هر طور دلش میخواهد فکر کند.دیگر به او فکر نمیکردم و همه جسم و روحم سرشار از عشق رضا بود.

بدون آنکه هدف خاصی داشته باشم،دور و بر خانه می پلکیدم.بچه ها هنوز خواب بودند.ناهار ساده ای برای خودم تدارک دیدم.آنقدر فکرم مشغول بود که کار کردنم را نمی فهمیدم.تازه چای دم کرده بودم که با صدای تقه ای که به پنجره خورد از جا پریدم.از خوشحالی بال دراوردم.به طور قطع مهری بود.با هم قرار گذاشته بودیم که به محض رفتن جواد گلدان کوچکی که زیر چادرش قلنبه شده بود.صورتش را بوسیدم.پرسیدم:«چرا زنگ نزدی ربابه جان؟»

«ترسیدم بچه ها یا جواد آقا خواب باشند..می دانم که تو زیاد نمی خوابی مادرجان.»

«بیا تو،جواد صبح زود رفته.»

«پس چرا نیامدی آنجا؟خانم جان دلواپست شدند.»

«آخه اینم شد کار که هر وقت شوهرم نیست من بیام اونجا؟در ضمن می خواستم به نصیحت آقا جان عمل کنم...شاید اینطوری جواد راضی تر باشه.»


romangram.com | @romangram_com