#روز_قضاوت_پارت_86

اتاق،پنجره ای رو به خیابان داشت که تنها زینتش حصیر ساده ای بودکه پشت آن نصب شده بود.ساعت زنگ دار کهنه ای روی طاقچه پنجره قرار داشت و قالی خرسک فرسوده ای کف اتاق پهن بود.در گوشه ای میز چهارپایه کوچکی قرار داشت که اسباب سماور با تعدادی استکان شسته و تمیز روی آن قرار داشت.

معلوم بود که آدم مرتبی است.لباسهایش را با نظم و ترتیب روی جالباسی آویخته و چند جفت کفش واکس خورده براق روی روزنامه ای زیر جالباسی قرار داشت که توی هر لنگه آن جورابی گلوله شده بود.

به محض ورود،به تبعیت از او،کفشهایم را درآوردم.فوری سراغ سماور رفت و آن را روشن کرد.نمی دانستم کجا باید بنشینم.فوری متوجه شد و یک بالش از زیر تخت بیرون کشید و به دیوار تکیه داد.گفت:«ببخشید خانوم خانوما!من صندلی ندارم،دفعه دیگه آمدی ان شاالله میخرم.»

خندیدم و گفتم:«نه لازم نیست،اینطوری بهتره.»

آرام نشستم.چادرم روی شانه هایم لغزید.طوری با تحسین به موهای مواج و بلندم خیره شده بود که خجالت میکشیدم.خیلی بی تکلف روبه رویم نشست و گفت:«به به،همیشه آرزو داشتم زنم موهایش مثل موهای تو باشد.قربون عظمت خدا برم،چه رنگی،چه پیچ و تابی!»

چقدر از حرفهایش لذت می بردم.دلم میخواس تا آخر دنیا روبه رویش بنشینم و او تحسینم کند.

کمی از روز اولی که مرا دیده بود صحبت کرد.پس از گذشت نیم ساعت دو استکان چای خوش رنگ جلویمان بود.او می گفت و من گوش می کردم.از مادرش،از خودش،از خواهر و برادرهایش.از اینکه چقدر آرزوی دامادی او را داشتند،چقدر مورد علاقه آنها بود و اینکه اگر یک روز مرا به عنوان عروس انتخابی اش به آنها معرفی کند.چقدر دوستم خواهند داشت.

او می گفت و خبر نداشت که با هر اشاره ای که به ازدواج میکرد چطور دلم آتش می گرفت.دو ساعت مثل برق گذشت.در آرامش کامل بودم.مثل اینکه تکیه گاهی یافته باشم از رفتار و کردارش حظ میکردم.آقا،نجیب،مومن،و معتقد،یکرنگ و خالص.

به خانه برگشتم،ولی چه برگشتنی.مثل مرغ سرکنده بودم.بی تاب و بیقرار،گیج و منگ،کور و کر.آنقدر بی تاب که همان روز عصر به او تلفن زدم.از آن روز به بعد هر روز به بهانه ای از خانه بیرون می آمدم و تا صدایش را نمی شنیدم آرام نمی گرفتم.شک نداشتم که عاشق شده ام .با یاد او می خوابیدم،به محض بیدار شدن از خواب اولین تصویری که در ذهنم می درخشید او بود.دنیای سوت و کور و غم انگیزم به دنیایی رنگارنگ مبدل گشته بود،حتی خانم جان و آقاجان را نیز فراموش کرده بودم و زیاد دور و برشان آفتابی نمیشدم.می ترسیدم برای تلفن کردن به رضا مشکل پیدا کنم.برای رفتن دوباره به منزل رضا،دنبال بهانه ای تازه می گشتم که شک برانگیز نباشد.

romangram.com | @romangram_com