#روز_قضاوت_پارت_85


«همین نزدیک مغازه،ده دقیقه،شاید هم کمتر پیاده روی داره.»

«کسی خونتون نیست؟»

«بهت گفته بودم که با پسر عمه ام اینجا را اجاره کردم .دو تااتاق بالای یک پارچه فروشیه...هم به مغازه نزدیکه،هم سربار مادر نیستم...البته قاسم صبحها تو کارگاهه و تا ظهر نمی آد.»

با لحنی آمیخته به تردید پرسیدم:«پس چرا من هیج وقت اونو تو مغازه ندیدم؟»

«آخه تو همیشه صبح آمدی...اون فقط بعدازظهرها میاد.»

نمی دونستم چی بگم.جرات گشتن تو خیابونا را نداشتم.تا به حال هم پامو تو کافه قنادی نگذاشته بودم.از اون سالی که جلوی اقاجانم سکه یک پول شدم و لو رفتم خاطره بدی از این خیابان داشتم.آخرش دلم را به دریا زدم و قبول کردم دیدارمان مثل دو دوست در منزل صورت بگیرد.

از مغازه بیرون آمدیم.طبق خواست من رضا جلو می رفت و من مثل یک ناشناس پشت سرش راه افتادم.رسیدیم.خانه داخل یک کوچه باریک بود.رضا پس از وارسی کامل کوچه کلید انداخت و وارد خانه شد.به من اشاره کرد که پشت سرش داخل شوم.

احساس خوبی نداشتم.از کاری که میکردم شرمنده بودم.نمی دانم چرا مرتب چهره معصوم بچه هایم در نظرم می آمد.ترس برم داشته بود،اما برای برگشتن دیروقت بود.قدم به راهی می گذاشتم که سرنوشتم را به کلی دگرگون ساخت.خوشبختانه محیط خانه رضا سراسر امنیت و ارامش بود.تخت فنری یک نفره ای گوشه اتاق بود که روی آن پر از دمبل و وزنه های ورزشی بود و اینطور به نظر می آمد که از آن برای خوابیدن استفاده نمیشود.سجاده کهنه و ساده ای رو به قبله پهن بود و روی آن جانماز بسته ای قرار داشت.تصویر پهلوان تختی روی دیوار بالای تخت و یک پوستر از منظره یک کلبه کنار رودخانه که در محاصره درختان پرشاخه و سرسبز بود به دیوار روبه روی آن زده شده بود.


romangram.com | @romangram_com