#روز_قضاوت_پارت_84
«خوش به حالت که اینقدر مقرب درگاهشی.»
«ببینم،اول بگو چقدر وقت داری؟»
ساعت به مچم بسته بودم که به موقع برگردم.بی اختیار نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:«دو ساعت خوبه؟»
«از سرم زیاده...اگه موافقی...نه ولش کن.»
«چی می خواستی بگی.»
«راستش می ترسم خیال باطل بکنی،ولی به خدا به خاطر خودت میگم،چون می دونم دختر نجیب و با حیایی هستی دلم میخواد خیالت توی این دو ساعت راحت باشد.»
«خوب بگو،گفتنش ضری نداره.»
«ببین ما می تونیم دو کار بکنیم.یا بریم کافه قنادی یا...یا بریم خونه من،چون مغازه جای مناسبی نیست.امکان داره بر و بچه ها بیان،دلم نمی خواد تو رو ببین.خونه امنیتش برای تو بیشتره،ولی برای من فرقی نمکنه،هر جور خواست توست بگو همون کار را بکنیم.»
یک آن به شک افتادم،اما دلم گواهی میداد رضا آدم ناپاکی نیست پرسیدم:«خونتون کجاست؟»
romangram.com | @romangram_com